تبليغاتX
علی ای همای رحمت ...

نوروز 86 مبارک

عید نوروز در آیات و روایات

در كتاب شريف بحارالانوار مرحوم مجلسى رحمه الله پيرامون عيد نوروز روايات متعددى نقل شده به طورى‏كه در جلد 59 بيش از 45 صفحه به اين موضوع اختصاص يافته است. در اين مختصر، به بخش‏هايى از آن مباحث اشاره مى‏شود: معلى بن خنيس نقل كرده است كه روز نوروز بر امام جعفر صادق عليه السلام وارد شدم، امام عليه السلام خطاب به من فرمود: آيا اين روز را مى‏شناسى؟ عرض كردم، قربانت‏شوم، اين روزى است كه ايرانى‏ها آن را بزرگ و نيكو مى‏شمارند و به همديگر هديه مى‏دهند. پس امام فرمودند: علت اين امر را كه بسى ديرينه است‏برايت تشريح خواهم كرد. عرض كردم اگر اين موضوع را از ناحيه شما فراگيرم بهتر از آن است كه گذشتگانم زنده شوند و دشمنانم نابودگردند! پس فرمودند: اى معلى! همانا نوروز روزى است كه پروردگار جهان از بندگانش پيمان گرفت كه او را پرستش كنند و به او شرك نورزند و به پيامبران و امامان عليهم السلام ايمان بياورند. نوروز اولين روزى است كه خورشيد در آن طلوع كرد و بادهاى ناگهانى وزيدن گرفت و ستاره زمين در چنين روزى ايجاد شد ... نوروز روزى است كه على عليه السلام در نهروان خوارج را هلاك كرد; گل‏هاى زمين در آن روز خلق شد; در چنين روزى بود كه كشتى حضرت نوح عليه السلام بر كوه جودى نشست; همان روزى است كه جبرئيل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد; همان روزى است كه ابراهيم عليه السلام بت‏ها را شكست; در همين روز حضرت محمد صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را بر دوش خود حمل كرد تا بت‏هاى قريش را سرنگون كند... در چنين روزى حضرت مهدى عليه السلام ظهور مى‏فرمايد و ما انتظار فرج آن حضرت را در چنين روزى داريم; براى اين‏كه نوروز از ما و شيعيان ماست. نوروز براى مسافرت خوب و براى زراعت و طلب حوايج‏بسيار نيكوست، عقد نكاح و ازدواج در چنين روزى بسيار شايسته است. (1)همچنين در كتاب مزبور آمده است‏شيخ طوسى و ساير متاخرين براى عيد نوروزاعمال مخصوصى را بيان داشته‏اند كه از آن جمله است: غسل، روزه، نماز و... (2) همچنين روايت‏شده كه احمد بن فهد الحلى رحمه الله در كتاب مهذب البارع فرموده است كه: نوروز، روز عزيز و بلند مرتبه‏اى است. (3) مرحوم سيد مرتضى علامه بهاءالدين على بن حميد با استناد به فرمايش معلى بن خنيس از امام صادق عليه السلام روايت كرده است كه: نوروز روزى است كه در آن روز پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در آن روز براى امير المؤمنين على عليه السلام در غدير خم پيمان گرفت و آن حضرت را به امامت‏بعد از خودشان منصوب فرمود... و نوروزى بر ما نمى‏گذرد الا اين‏كه ما در آن روز منتظر ظهور فرج قائم آل محمد صلى الله عليه و آله هستيم. و نوروز از روزهاى ما مى‏باشد. (4)مرحوم حاج شيخ عباس قمى رحمه الله در فصل يازدهم كتاب گرانسنگ مفاتيج الجنان اعمال ويژه‏اى براى عيد نوروز آورده‏اند از جمله: نماز، ادعيه متعدد و صدقه دادن. و نيز از امام ششم عليه السلام روايت كرده كه چون عيد نوروز فرا رسد، غسل كن و پاكيزه‏ترين جامه‏ هاى خود را بپوش و به بهترين بوهاى خوش خود را خوشبو گردان. صله ارحام، عيادات از بيماران، بزرگان دين، علما و پدر و مادر از جمله برنامه‏هاى اين روز است.

پی نوشت‏ها:  

1 - علامه مجلسى، بحارالانوار، ج 59، ص91، باب 22
4
و3و2- همان، ص 116;117.

بر گرفته از سایت بچه های قلم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 3:44  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

كربلا و ماهيت عشق

 

موضوعي كه در اين جلسه مي‌خواهيم مطرح كنيم، پاسخ است به پرسشي قديمي اما اين پاسخ نو است. در عاشورا دو گروه در مقابل هم ايستادند و جنگيدند. شما اگر نگاه بي طرفانه اي داشته باشيد (يعني بدون اينكه حق و حقيقت بودن ياران امام حسين عليه السلام و باطل محض بودن سپاه يزيد را مد نظر بگيريد) مي بينيد كه هر دو گروه ، نهايت سعي و تلاش خود را براي دست يابي به پيروزي در اين جنگ بكار برده اند.  پيش از آغاز جنگ و درگيري آغاز شد ، هر دو گروه  مصمم بودند كه نسبت به اهداف خود يك قدم كوتاه نيايند. نه عمر سعد و شمر و ابن زياد حاضر بودند كه از اهداف خودشان يك قدم عقب نشيني كنند و نه حسين بن علي عليه السلام و اصحابش. هنگامي هم كه درگيري شروع شد ، اين دو گروه با تمام امكانات و توان خود با هم جنگيدند. به راستي علت اين درگيري سخت ، جدي و پر تنش  چه بود ؟  اين سوال را همه شنيده ايد ، بنابراين سوال جديدي نيست . كمااينكه بسياري از نويسندگان و خطبا اين پرسش را از زواياي مختلف بررسي كرده اند و پاسخ داده اند. به نظر بنده يك عامل اسا سي در هر دو سوي اين جريان وجود داشت كه موجب اين درگيري شد و آن "عشق" بود. هر دو طرف به هدف و غايتي كه داشتند عشق مي ورزيدند و لذا حاضر نبودند از اهداف خود  دست بكشند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 10:42  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

نیایش های عاشورایی

واقعه کربلا، هم دردناکترين واقعه و هم بزرگترين نهضت اصلاحي تاريخ اسلام است.

امام سجاد، از کساني است که از ابتدا در اين حرکت حضور داشته و از پيام رسانان محوري و فعال بوده و در ساختن ذهنيت مردمان پس از حادثه کربلا، نقش اساسي و مهم ايفا کرده است. جاي بسي تاسف است که محققان ، نويسندگان و تاريخ نگاران آن گونه که شايسته است به شناساندن ايشان نپرداخته و ابعاد وجودي و زندگي ايشان را تبيين نکرده اند. آنچه در پي مي آيد، نگاهي آسيب شناسانه به يافته ها و گمانه هاي نگارنده درخصوص علل مهجوريت حضرت زين العابدين (ع) است ؛ باشد که بزرگان انديشه به تحقيق بيشتري در اين رابطه بپردازند.

1- مقتل نويسي و تاريخ نگاري روايي بيشترين حجم را در واقعه کربلا به خود اختصاص داده است و حتي معاصران کمتر از روشهاي جديد براي تحليل وقايع تاريخ اسلام ، بخصوص واقعه کربلا بهره برده و مي برند. يکي از مضرات اين نوع تاريخ نگاري اين است که نقش افراد در شکل گيري ، تکوين و تداوم يک حرکت اجتماعي همچون حرکت امام حسين (ع) بخوبي تبيين نمي شود؛ زيرا اين نوع نگاه اولا کميت گراست نه کيفيت گرا؛ ثانيا ظاهرگراست ، نه باطن گرا. با رويکرد مقتل نويسي و تاريخ نگاري روايي ، امام سجاد فردي ضعيف و بيمار معرفي مي شود؛ به گونه اي که حضرت زينب پرستار اوست و خبرهاي وارده از ميدان جنگ را کنترل و سانسور مي کند که نکند با رسيدن پيامي ، امام سجاد(ع) قالب تهيه کند؛ در هنگام اسارت نيز بيش از کودکان از او مواظبت مي کند و در مجلس ابن زياد جان او را نجات مي بخشد. در هنگام اسارت همچون بردگان ذليلي که به غل و زنجير کشيده شده اند و با نگاهشان طلب ترحم و اشک مي کنند معرفي مي شود. در طول تاريخ مداحان ملانما و منبري هاي مداح نيز بسيار بر اين طبل کوبيدند و نتيجه اين شد که چهره واقعي او پنهان شد و از ايشان چهره اي بيمار، ضعيف و منزوي نمايان شد، به گونه اي که نسل امروز نمي تواند هيچ گونه رابطه اي با او برقرار کند. درست است که حضرت زينب (س) در مدت اسارت براي حفظ و از خطر رهانيدن حجت خدا - حضرت سجاد(ع) - مي کوشيد نقش هدايتي و رهبري خود در کاروان اسيران را بيشتر کند تا حضرت علي بن الحسين (ع) کمتر مورد توجه قرار بگيرد و از خطر مرگ برهد، ولي اين بدين معنا نيست که حضرت زينب رهبري و هدايت تام را به عهده داشته و امام سجاد(ع)، به کناري نشسته و نظاره گر بود؛ بلکه حضرت ، امام بود، حتي براي حضرت زينب ؛ به همين علت تمام تصميم گيري ها و اقدامات با هدايت ، رهبري و نظارت غيرعلني امام (ع) شکل مي گرفت. پس چرا نقش حضرت زينب اين همه برجسته و نقش حضرت زين العابدين اين همه کم رنگ شده است؟ به نظر مي رسد نوع تاريخ نگاري و عملکرد مداحان و منبري ها، نقش اساسي را در اين امر بازي کرده اند؛ زيرا مردم با يک زن اسير و بي پناه راحت تر همگن و همنوا مي شوند و او را همراهي مي کنند.

2- فضاي پليسي و رعب انگيزي که پس از واقعه کربلا بخصوص در زمان زندگي حضرت سجاد(ع) حاکم شد، باعث شد امام (ع) نقش اجتماعي و حتي علمي کمتري داشته باشد و بيشتر به دعا و نيايش رو آورد. اگرچه امام (ع) بسياري از آنچه را مورد نياز جامعه خود تشخيص داده اند، در بستري از دعا و مناجات به پروردگار عرضه داشته اند، ولي تفسيري که از بعد عبادي و نيايشي آن حضرت ارائه شده ، به جاي معرفي ايشان به مهجوريت وي کمک کرده ، زيرا بعد منزوي بودن ايشان را تقويت کرده است.

3- به نظر مي رسد زندگي امام سجاد(ع) تحت الشعاع واقعه کربلا قرار گرفته و محققان و نويسندگان به زندگي قبل و بعد از واقعه کربلاي امام (ع) کمتر پرداخته اند به همين دليل اطلاعات زيادي درباره زندگي پس از واقعه کربلا از ايشان در دست نيست ، در حالي که امام (ع) حدود 34 يا 35 سال امامت کرد.

4- بعد علمي ، اجتماعي و عرفاني امام (ع ) که در رساله حقوق ، صحيفه سجاديه و کلمات قصار به يادگار مانده از ايشان متبلور است ، به زبان روز و روشهاي جديد معرفي و تبيين نشده است ، اگرچه بيش از 60 شرح و چندين ترجمه از صحيفه ارائه شده و رساله حقوق چندين چاپ مستقل و غيرمستقل و ترجمه داشته است ، ولي بخش زيادي از اينها مربوط به گذشته بوده و تحقيق ، ترجمه و تفسير جديد و مورد قبولي براي نسل امروز ارائه نشده است.

5- نوع نگاه برخي به واقعه کربلا نيز بر شدت مهجوريت امام سجاد(ع) افزوده است. به اين معنا که عده اي مي پرسند چرا امام سجاد(ع) پس از واقعه جان گداز و دردناک کربلا به جاي حرکتهاي براندازانه و قهري به دعا و نيايش روآورد؟ به نظر مي رسد، اين سوال از ناحيه کساني مطرح مي شود که از واقعه کربلا يک روي سکه را ديده اند. ظالم و مظلوم ، قاتل و مقتول ، شلاق و اسارت ، اسبهاي تازه نعل کرده و پيکرهاي پاره و برهنه ، تير سه شعبه و گلوي نازک ، عطش و تنهايي و غيره ، ولي کمتر متوجه چهره هاي ديگر کربلا ازجمله چهره عرفاني و انساني کربلا بوده اند و عنايت نکرده اند که واقعه کربلا يک حرکت مقطعي و در زمان نيست تا يک چهره و يک روش براي ادامه داشته باشد، بلکه يک حرکت و واقعه فرازماني و فرامنطقه اي است که غفلت از آن و از همه جانبه ديدن واقعه ، غفلت از اهداف امام حسين (ع) و شهيدان و جان باختگان کربلاست. امام سجاد(ع ) اولين کسي است که به اين موضوع وقوف پيدا کرده و صحيفه سجاديه و نيايش هاي ذوبطون و ذوابعاد حضرت سجاد(ع) حاصل اين نگاه و توجه است. امام سجاد(ع) واقعه کربلا را تراژدي و سياه نمي ديد، بلکه از نظر ايشان ، اين واقعه يک صحنه عاشقانه ، زيبا، دلربا و ايثارگرانه بود. علاوه بر آن که دست قساوت ستمگران را مي ديد، روح عاشق و ايثارگر و پرگذشت امام حسين (ع) را نيز مي ديد و از محبت و عشق لبريز مي شد. گذشت ، زيباترين حادثه عالم انساني است و هر چه اين گذشت عظيم تر باشد، آن زيبايي وسيع تر و عميق تر است و عميق ترين گذشت ها، در کربلا اتفاق افتاد و اين حقيقت را بيش و پيش از همه امام سجاد(ع) چشيد و درک کرد. امام زين العابدين به امام حسين (ع) به چشم پاکبازي مطلق که مجسمه زيبايي مطلق بود نگاه مي کرد. سيدالساجدين مي دانست که قلم بطلان بر همه دارايي هاي خود کشيدن ساده نيست ؛ بلکه سري مي خواهد به رفعت سماوات ، دلي مي خواهد به وسعت کائنات و سينه اي مي خواهد شرابخانه عالم. حادثه کربلا براي امام سجاد(ع) عبارت بود از رهيدن از زندان تن ، گشودن مخزن اسرار الهي ، به نوارسيدن و به نوارساندن بي نوايان و پريدن سبک روحانه مرغان عاشقي که خواستار رهايي از قفس تن بودند. از نظر امام (ع) کربلا آخرين منزل سلوک و عروج است که عده اي عاشقانه ترين نيايش ها و نجواها را با معشوق خود داشتند. اين که حضرت زينب (س) فرمود «ما رايت الا جميلا» حقيقت واقعي و انکارناپذيري بود. امام سجاد(ع) در کربلا زيباترين چهره ها را ديد که در اوج شعور، آگاهي ، احساس مسووليت و فداکاري تا قله شهادت رفتند و عاجزانه و خاشعانه به خاک افتادند و در مقابل معشوق و محبوب نيايش کردند. امام سجاد(ع) گوهر واقعه کربلا را بندگي مي ديد و گوهر بندگي را نيايش ؛ به همين دليل پس از واقعه کربلا وجه غالب زندگي ايشان نيايش است. اگرچه نيايش هاي ايشان پر است از مضمون هاي سياسي ، اجتماعي ، فرهنگي ، اخلاقي ، نظامي و غيره و مي توان آن را به عنوان شيوه مبارزه ايشان معرفي کرد، ولي خود نيايش نيز براي امام سجاد(ع) موضوعيت دارد نه فقط به عنوان مبارزه با طاغوت که به عنوان پيام اصلي و اساسي امام حسين و واقعه کربلا. از اين منظر آشکار مي شود که زندگي امام سجاد(ع) ادامه کربلا و خود ايشان پيام رسان کربلاست و ايشان در تمام زندگي با نيايش از گوهر و حقانيت کربلا دفاع کرده اند. نوشته را با چند سخن حکيمانه از ايشان به پايان مي بريم. محبوب ترين شما نزد خدا کسي است که کردارش بهتر باشد؛ آن که رغبتش بدانچه نزد خداست بيشتر است ، کردار او نزد خدا ارجمندتر است ؛ آن که (از خدا) بيشتر بترسد از عذاب خدا زودتر رهانيده شود؛ آن که خوشخوي تر است به خدا نزديک تر است ؛ آن که نعمت بر زن و فرزند خود گسترده تر دارد خدا از او خوشنودتر است و گرامي ترين شما نزد خدا پرهيزکارترين شماست. پسرک من! خشم خود را بر مردمان ، اندک اندک فروخور! که داشتن شتران سرخ مو پدرت را چنان شادمان نمي کند که خشم خود را بر مردمان فروخوردن و بردباري ، ياري بزرگ و ياوري نيرومند است. پسرک من! بر بلا شکيبا باش و به حقوق ديگران تجاوز مکن و کسي را در کاري ياري مکن که زيان آن براي تو، بيش از سود آن براي اوست. کسي که بدانچه خدا نصيب او کرده قناعت کند، بي نيازترين مردمان است.

منبع : جام جم آنلاین – امیر دژاکام

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:24  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

نقش زن در قيام عاشورا

 

پس از واقعه تلخ عاشورا، رسالت سنگين بانوان كاروان حسينى آغاز گرديد. آنان با وجود شرايط سخت جسمى و روحى، مى‏بايست از انديشه و كلام و احساس يارى گرفته و با خطبه‏هاى پرشور خويش، مردمى كه در عمق نادانى به سر مى‏بردند را از حقانيت راه امام حسين(عليه‏السلام) و مظلوميت ايشان آگاه سازند و به رهبرى زينب(عليهاالسلام)، به نشر معارف اسلام و رساندن پيام شهيدان بپردازند تا اسلام را از هدم و زوال نجات بخشند. اين جاست كه به هدف والاى امام حسين(عليه‏السلام) از همراه نمودن زنان و كودكان، با خويش پى مى‏بريم. شهيد مطهرى مى‏فرمايند: «... ابا عبدالله(عليه‏السلام) اهل بيت خودش را حركت مى‏دهد، براى اين كه در تاريخ رسالتى عظيم را انجام دهند. براى اين كه نقش مستقيمى در ساختن اين تاريخ عظيم داشته باشند، اما با قافله سالارى زينب، بدون آن كه از مدار خودشان خارج شوند، از عصر عاشورا زينب(عليهاالسلام) تجلى مى‏كند و از آن به بعد به او واگذار شده بود.»1

فعاليت‏ها و حماسه زن عاشورايى را پس از قيام، مى‏توان به دو بخش تقسيم نمود:

1- حماسه آفرينى زينب(عليهاالسلام)، در نهضت عاشورا

2- نقش و فعاليت ساير بانوان، در اين نهضت‏

 

حماسه آفرينى زينب (عليهاالسلام) در نهضت عاشورا

همان گونه كه مى‏دانيم، حفظ و نگهدارى يك نهضت و انقلاب، از انجام آن مهمتر است. حضرت زينب (عليهاالسلام) بعد از حادثه جانسوز دهم محرم الحرام سال 61 هجرى، پيام رساى خويش را از دشت خونين كربلا براى مسلمانان ابلاغ نمود و آن را براى هميشه در تاريخ، زنده نگاه داشت.

البته، حضور و نقش عظيم آن حضرت در نهضت كربلا، منحصر به بعد از قيام نيست، بلكه ايشان از ابتداى راه، حضورى فعال و تعيين كننده در انقلاب حسينى داشتند. هميارى حضرت زينب (عليهاالسلام) با امام حسين (عليه‏السلام) در انجام مسؤوليت‏ها را مى‏توان بزرگترين نقش آن حضرت، تا قبل از ظهر عاشورا دانست. آن حضرت به عنوان امين امام، بخش وسيعى از مسؤوليت‏ها و امور كاروان را بر عهده داشت، تا امام (عليه‏السلام) فرصت و فراغ بيشترى براى آماده سازى قيام داشته باشد. اما اصلى‏ترين وظيفه حضرت زينب (عليهاالسلام)، بعد از ظهر عاشورا، متجلى مى‏شود. اگر نبود آن عالمه غير معلمه در كربلا، نه تنها انقلاب امام حسين(عليه‏السلام) دستخوش تحريف مى‏گرديد، بلكه اسلام نيز در معرض خطرى جدى قرار مى‏گرفت. تبليغ پيام شهادت، سرپرستى قافله اسرا، پرستارى از امام سجاد(عليه‏السلام)، حفظ و حراست زنان و كودكان، و... مسؤوليت‏هاى سنگينى بود كه آن حضرت پس از قيام عهده دار بود. سخنرانى حضرت زينب (عليهاالسلام)، در بارگاه ابن زياد و يزيد، آن چنان شورانگيز بود كه اركان حكومت اموى را به لرزه انداخت. سخنان پرشور او در تشريح اهداف انقلاب حسينى و بيان اوضاع اندوهبار روز عاشورا، دسيسه‏ها و جنايات رژيم را برملا نمود. روشنگرى‏هاى آن حضرت، توانست جامعه چشم و گوش بسته آن زمان را بيدار كند. پيامد تلاش‏هاى حضرت زينب(عليهاالسلام) انقراض حكومت اموى و جلوگيرى از اتلاف خون پاك شهداى كربلا، و در نتيجه، احياى مجدد اسلام بود. آن حضرت در كوفه،2 شام 3 و مدينه 4، به افشاگرى بنى اميه اقدام نمود و چهره كريه‏شان را به مردم نشان داد؛ و اين خود قيامى ديگر شد، براى براندازى دستگاه فاسد خلافت. خطابه‏هاى پرشور حضرت زينب (عليهاالسلام) هراسى عظيم در دل بنى اميه پديد آورد و به همين جهت، ايشان را به مصر تبعيد نمودند؛5 اما غافل از اين كه اين زن فصيحه بليغه پيام شهادت را به مصر نيز خواهد برد، و سرانجام، اين اسطوره صبر و ايثار در 15 رجب سال 62 هجرى، در تبعيد، به ملكوت اعلى‏ پيوست.6 گر چه زينب(عليهاالسلام) اندكى بيش، پس از واقعه جانسوز كربلا زندگى نكرد، ولى در همين مدت اندك، كنگره‏هاى كاخ ستم را فرو پاشيد، و پيام عاشوراى امام حسين(عليه‏السلام) را تا ابد ماندگار كرد.

 

نقش ساير زنان پس از قيام‏

غير از زينب(عليهاالسلام)، عده ديگرى از زنان نيز بودند كه به رهبرى و مديريت حضرت(عليهاالسلام)، كارهاى تبليغى و فرهنگى بسيارى پس از حماسه عاشورا انجام دادند كه تأثير زيادى بر جامعه آن روز داشت و چه بسا اثرات آن تا به امروز ادامه دارد. نقش آفرينى زنان را پس از قيام عاشورا، از دو بعد عمل و گفتار، مى‏توان مورد بررسى قرار داد:

1- نقش عملى زنان پس از قيام عاشورا

بعد از به پايان رسيدن جنگ، زنان در عرصه عمل، نسبت به فاجعه‏اى كه از سوى دستگاه غاصب يزيد بر امام حسين(عليه‏السلام) و يارانش وارد شده بود را به شدت محكوم نمودند. و جالب اين كه اكثر اين زنان، كسانى بودند كه شوهرانشان در سپاه كوفه، بر عليه امام به مبارزه پرداخته بودند كه در ذيل به چند نمونه از آن‏ها مى‏پردازيم.

- زنى از قبيله بنى بكر

بعد از ظهر عاشورا، زنى از قبيله بنى بكر كه همسرش در لشكر عمر بن سعد بود، از وضعيت اسراء متأثر شده، شمشير به دست مى‏گيرد و به سوى سپاه كوفه هجوم مى‏برد و به قوم خود مى‏گويد: «اى آل بكر! دختران رسول خدا را غارت كنند، در حالى كه جز خدا پناهگاهى ندارند؛ براى خون‏هاى رسول خدا(صلى‏الله‏عليه‏وآله) قيام كنيد.»

همسرش او را از آن كار منع كرد و به اردوگاه باز گرداند.7

- زنان بنى اسد

پس از پايان جنگ، بدن‏هاى مطهر شهدا بر روى زمين تفتيده كربلا مانده بود، و هيچ كسى جرأت نداشت كه براى دفن و كفن اجساد قدم بردارد؛ چرا كه طبق دستور عمر سعد، مأمورى بر بدن‏ها گمارده شده بود. در اين وضعيت، زنان قبيله بنى اسد كه در نخلستان‏هاى نزديك كربلا بودند، با بيل و وسايل ديگر، به سوى ميدان هجوم بردند. مردان آن‏ها با ديدن حركت شجاعانه زنان، به كمك آمدند و به كفن و دفن شهيدان پرداختند.8

- ام عبدالله‏

او همسر «مالك بن نسير» بود. شوهر او در روز عاشورا با شمشير بر سر مبارك امام ضربتى زد و عرقچينى كه بر سر امام بود، پاره شد و امام مجروح گرديد. پس از جنگ، او عرقچين را به خانه آورد و به همسرش داد تا آن را بشويد. اما ام عبدالله گفت: «به غارت رفته پسر دختر پيغمبر(صلى‏الله‏عليه‏وآله) را به خانه آورده‏اى؟ آن را از پيش من ببر.»9

و اين زن، بدين گونه اعتراض خويش را به عمل قبيح كوفيان و همسرش اعلام داشت.

- نوار همسر خولى‏

پس از آن كه خولى بن يزيد اصبحى سر مبارك امام را براى كسب جايزه به كوفه آورد، ابتدا آن را به خانه برد. همسرش در نهايت اعتراض، شوهرش را طرد و نسبت به او ابراز انزجار نمود. سپس به حياط رفت و نزديك سر مبارك امام تا صبح بيدار نشست. در كتب تاريخى، از مشاهدات وى در اين شب، نسبت به حضور فرشتگان براى تكريم و تقديس سر مبارك امام مطالبى آمده است.10

- زنان آل ابى سفيان‏

سخنرانى‏ها و خطابه‏هاى پر شور حضرت زينب(عليهاالسلام)، در مجلس ابن زياد و يزيد، موجب گرديد كه زنان آل ابى سفيان از اين واقعه متأثر شده، مراسم نوحه سرايى و گريه و شيون براى امام حسين(عليه‏السلام) و يارانش بر پا دارند.11 و بدين ترتيب، انزجار و اعتراض خويش را نسبت به عمل مردان ناجوانمرد خود اعلام دارند.

- هند همسر يزيد بن معاويه‏

پس از افشاگرى زينب كبرى(عليهاالسلام)، هند كه از واقعه تلخ عاشورا سخت متأثر و ناراحت شده بود، به همسرش در مورد به شهادت رساندن امام حسين(عليه‏السلام) اعتراض نمود و گفت: «اى يزيد! آيا تو دستور داده‏اى سر حسين فرزند رسول خدا را از تن جدا كنند و بالاى نيزه برند؟ آيا تو فرزند فاطمه را كشتى؟» يزيد مضطرب شد و براى گريز از كارى كه كرده بود، گفت: «... خدا بكشد ابن زياد را كه او را كشت، من به كشتن او راضى نبودم.»12 نكته قابل تأمل در اين مطلب، انزجار هند، همسر يزيد، از حركت شوم همسرش مى‏باشد كه با اين اعتراض، ضربه سختى بر حكومت شوهر خود وارد كرد. اين‏ها نمونه‏هايى از واكنش زنان كوفه و شام به عملكرد مردانشان بود. اما بانوان ديگرى هم با كردار خويش، در جبهه‏اى تبليغى به مبارزه عليه آل ابى سفيان پرداختند. ايشان از همراهان و پيروان امام حسين(عليه‏السلام) بودند، كه با اقدامات هوشيارانه، اعتراض خويش را بيان نمودند.

- رباب همسر امام حسين(عليه‏السلام)

رباب همسر امام حسين(عليه‏السلام)، دختر «امرء القيس بن عدى بن اوس» بود. او در كربلا حضور داشت و شاهد شهادت همسر و فرزند شير خواره‏اش على اصغر بود. وى پس از كربلا و اسارت، در مدينه ساكن شد.13 در برخى روايات آمده است كه در بازگشت اسرا به مدينه، رباب دستور داد تا سقف خانه‏اش را بردارند و خود و دخترش سكينه، در خانه بى سقف روزگار گذراندند. چون به او گفته مى‏شد كه از زير آفتاب سوزان برخيز. با گريه و شيون مى‏گفت: من با چشمان خود حسين(عليه‏السلام) را ديدم كه گرمى آفتاب، بدن او را مى‏گداخت.14 و اين خود نوعى مبارزه و قيام عليه ستم يزيد و عمّالش بود. رباب با اين حركت، به تحريك احساسات و عواطف مردم پرداخت، تا زمينه را براى قيام‏هاى ديگر مردمى فراهم سازد.

- زنان مدينه و بنى هاشم

بعد از واقعه كربلا، زنان مدينه، بر سر قبر رسول خدا(صلى‏الله‏عليه‏وآله) رفتند و مراسم عزادارى برپا نمودند.15 آنان بدون هيچ هراسى از دستگاه حاكمه، با شور و شعور، دست به اقدامى مهم زدند. آنان با رفتن بر سر قبر پيامبر(صلى‏الله‏عليه‏وآله)، با زيركى و تيزبينى، به همه نشان دادند كه اين فرزند رسول خداست كه به شهادت رسيده است. و پس از آن تا يك سال، روز و شب، در مدينه نوحه سرايى مى‏كردند.16 امام صادق (عليه‏السلام) نيز در اين زمينه مى‏فرمايند: پس از واقعه كربلا، هيچ زن هاشمى، سرمه به چشم نكشيد و خضاب نكرد. دودى نيز از خانه بنى هاشم برنخاست تا پنج سال كه عبيدالله بن زياد كشته شد.»17 و اين نشانگر نقش اساسى و مهم زنان در حفظ و تداوم نهضت حسينى بود. اينان با عزادارى‏هاى پى در پى، در حقيقت، به مبارزه عليه حكومت بيدادگر يزيد برخاستند و با حركت‏هاى مثبت كه در نهايت لطافت و ظرافت انجام مى‏شد، در اذهان تأثير به سزايى گذاشتند. زنان انصار 18 نيز به همراهى زنان بنى هاشم، زمينه را براى شروع مبارزاتى نو بر ضد دستگاه بنى اميه فراهم ساختند، و با شعور دينى و سياسى خويش، گامى بلند در احياى نهضت عاشورا برداشتند.

2- نقش سخنرانى و خطابه‏هاى زنان پس از قيام‏

علاوه بر اقداماتى كه زنان در عرصه عمل انجام دادند، خطابه‏ها و سخنرانى‏هاى بانوان هاشمى را مى‏توان مهمترين عامل براى روشنگرى مردم و براندازى حكومت يزيد دانست؛ چرا كه اگر نبود اين افشاگرى‏ها، جامعه خفته آن روز متحول نمى‏گرديد و نداى حق‏طلبى و ستيز عليه ستم، بلند نمى‏شد.

همان گونه كه گذشت، امام سجاد (عليه‏السلام) و زينب كبرى (عليهاالسلام) بزرگترين نقش را در اين زمينه ايفا كردند. آن‏ها با اخطارها، هشدارها و بيدار باش‏ها، ضربه سنگينى بر آل اميه وارد نمودند. اما ديگر زنان هاشمى نيز كه در نهايت فصاحت و بلاغت بودند، نقش مهمى در خنثى‏سازى تبليغات مسموم اموى داشتند. زنانى چون ام كلثوم 19 و فاطمه صغرى دختر20 امام حسين(عليه‏السلام) و... . نكته قابل ذكر اين كه طبق آمار تاريخى، 21 زن در روز عاشورا، از سپاه و كاروان امام حسين به اسارت درآمدند، كه از اين عده 6 نفر غير هاشمى و بقيه، زنان بنى هاشم بودند.21 اسارت اين بانوان اگر چه اجبارى و ناخواسته بود، ولى آن‏ها را در موقعيتى قرار داد كه توانستند پيام خود را به گوش مردم برسانند. آنان هر جا رسيدند، از فرصت‏ها سود جسته، وقايع كربلا را بازگو كردند. خطبه‏هاى پرنفوذ اين بانوان بزرگوار، كه مصداق نيكوى امر به معروف و نهى از منكر است، چنان تأثيرى بر اذهان خفته مردم گذاشت كه زمينه ساز تحولاتى عظيم و قيام‏هايى چون قيام توابين و قيام مختار گرديد. علاوه بر آن، اين سخنرانى‏ها و روشنگرى‏ها، دستاوردهاى مهم ديگرى نيز داشت كه رسوا ساختن دستگاه حاكم، دادن روح مقاومت و ايستادگى به مردم، ايجاد وحدت و يكدلى در بين مردم جهت مبارزه و قيام، بيدارى افكار و انديشه‏ها، تهيه عوامل سقوط رژيم، توسعه معارف اسلامى، ايجاد ارزش‏هاى اخلاقى جديد و... از جمله اين دستاوردهاست. تأمل درباره شخصيت و موقعيت هر يك از اين زنان، مى‏تواند عظمت و بزرگى اقدامات شايسته آنان را جلوه‏گر نمايد و درسى باشد براى زنان در عصرهاى مختلف، براى وصول به اهداف عاليه اسلام.

 

پى‏نوشت‏ها:

1- مرتضى مطهرى، حماسه حسينى، ج 1، ص 289.

2- ر.ك: سيد بن طاووس، لهوف، ص 165.

3- ر.ك: همان، ص 202.

4- ر.ك: هاشم معروف الحسنى، جنبش‏هاى شيعى در تاريخ اسلام، ص 522؛ حسين عماد زاده، حضرت زينب كبرى، ص 150.

5- همان، ص 522.

6- همان.

7- فاطمه رجبى، زن در حماسه كربلا، ص 70.

8- همان، ص 74.

9- محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 7، ص 3055.

10- حاج شيخ عباس قمى، نفس المهموم(ترجمه فارسى)، ص 478.

11- محمد بن جرير طبرى، همان، ص 3080؛ حاج عباس قمى، منتهى الآمال، ج 1، ص 433.

12- همان، ص 3079.

13- حسين عمادزاده، همان، ص 307.

14- هاشم معروف الحسنى، همان، ص 522.

15- حاج شيخ عباس قمى، منتهى الآمال، ج 1، ص 344.

16- همان، نفس المهموم، ص 302.

17- همان، ص 604.

18- ر.ك: هاشم معروف الحسنى، همان، ص 528.

19- ر.ك: سيد بن طاوس، لهوف، ص 178؛ على نظرى منفرد، قصّه كربلا، ص 438.

20- ر.ك: همان، ص 172.

21- على نظر منفرد، همان، ص 405.  

منبع : نشریه  تاریخ اسلام – شماره 13- سیده ارغوان حیدری

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:17  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

ظهر عاشورا

زبان ِ حال و حال ِ زبان

اشاره:

نمایش «تعزیه» را مستشرقان غربی، «صورت‌ گریان تئاتر ایرانی» [1] دانسته‌اند و آن را نوعاً با ملاک‌های تئاتری – آن هم تئاتر غربی – به نقد نشسته‌اند. از نظر آنان، از آنجا که بسیاری از بخش‌های این نمایش، متفاوت و گاه بیرون از ساختارهای نمایشی متداول ارسطویی است، بنابراین بسیار به تئاتر مدرن نزدیک است. آنان نخست نمایش را با معرفتی جزم‌گرایانه و یک‌سویه تعریف می‌کنند و با خط‌کش ارسطو، سمت و سوی آن را مشخص می‌نمایند و سپس چون درمی‌یابند که تعزیه با هیچ‌یک از معیارها و موازین ارسطویی و هلنی سازگار نیست (بلکه حتی گاه بر آن نیز می‌شورد)، مهر مدرن و سنت‌شکن را بر آن می‌زنند. البته شکی نیست که تعزیه شعف و شیفتگی زبان‌شناسان، نمایشنامه‌نویسان و کارگردانان بزرگ جهان را به خود اختصاص داده است و حتی برخی از کسانی که در حوزة «هنردرمانی» به مطالعه و تحقیق مشغولند، به آن نگاهی از سرتحسین و تعالی داشته‌اند؛ ولی نمی‌توان این نمایش را صرفاً با قالب‌های متعارف تئاتری دید و سنجید. تأثیرگذاری‌های فراوان تعزیه، مرهون تلاش‌گری‌های نمایش‌دهندگان آن برای رسیدن به بیان‌های جدید هنری نیست؛ بلکه حاصل کوشش‌های آنان برای بیان حقیقتی است که با بیان هنرمندانه به نحو مؤثرتری می‌تواند در تاریخ بماند و بپاید و این مهم به خاطر ذات فراتاریخی نمایش تعزیه است. ذاتی که با حقیقت دین و روح قیام حضرت سیدالشهدا (ع) پیوند خورده و از حال هنرمند موحد سیراب گشته است. زمانی که معزالدوله احمدبن بویه در بغداد فرمان داد که بازارها را ببندند و مردم دهة اول محرم را به تعزيه سيدالشهدا بنشينند، خوب می‌دانست که اين کار، انکار برخی بزرگان را برخواهد انگيخت و او را متهم به بدعت در دین خواهند کرد، اما این مخالفت بر قدرت و اقتدار بلامنازع معزالدوله کارگر نيفتاد و از آن پس سوگواری در عزای امام حسين رسمی متداول شد. با این حال هفت قرن باید می‌گذشت تا از دل اين مراسم، رفته رفته مهم‌ترين گونة نمايش مذهبی ايران، يعنی تعزيه طلوع کند. اين زمان باید طی می‌شد تا دستور معزالدوله پله پله مراحل تکامل خود را از سر بگذراند و طی اين حرکت ميراث و داشته‌های يک قوم را سينه به سينه به آيندگان بسپارد. تاريخ و چگونگی شکل‌گيری تعزيه را، نه در تذکره‌ها و يا در کتاب‌های تاريخی (که نوعاً مورخان دربار به نگارش آن دست يازيده‌اند)، بلکه بايد از لابلای خطوط سفرنامه‌ها و يادداشت‌هايی جستجو کرد که سياحان، سفيران و مستشرقان غربی نگاشته‌اند. کسانی که در مواجهه با تعزيه و سوگواری مردم در محرم، آن را خط به خط بازنوشته‌اند تا برای اهالی فرنگستان، خبر از يک گونه نمايش جديد ببرند. آنچه از نوشته‌های گزارش‌گونه‌ي سياحان اروپايی برمی‌آيد، این مراسم نخست به صورت دسته‌های عزاداری بوده است که با سينه و زنجير زدن و يا حمل علم‌هايی که بی‌شباهت به آلات حرب نبودند، از برابر مردم می‌گذشتند تا آنان را به یاد ماجرای کربلا بيندازند. اما به مرور زمان، آوازهای جمعی منظوم کم و کم‌تر شد و نشانه‌ها و نمادهایی در این مراسم به کار گرفته شد. این نشانه‌ها بیشتر بر اساس سنت ديرينه نقالی در ايران و فراگير بودن اين سنت در گوشه و کنار کشور پدید آمد. رفته رفته به اين دسته‌ها چند واقعه‌خوان هم اضافه شدند تا حوادث کربلا با حسن تأثیرگذاری بیشتری برای مردم نقل شود. اما پس از چندی جای اين نقالان را شخصیت‌های شبيه‌سازی شده‌ای گرفتند. اين افراد با پوشيدن لباس جنگ و شبيه به رزمندگان عرصه کربلا، به ميان جمعيت می‌آمدند و به شرح مصايب و رنج‌هايی می‌پرداختند که در ميدان کربلا بر آنها رفته است.در پايان دورة زنديه تعزيه به شکل امروزی‌اش رواج پيدا کرد و اين دورة تاريخی دقیقاً مصادف با زمان شکوفايی و اوج‌گيری هنر تعزيه در نزد ايرانيان بود؛ چرا که با به روی کار آمدن پادشاهان قاجار، این سنت نمایشی ارزنده به سبب علاقة وافر آنان و توجه و اهميتی که برای ذکر مصائب اهل البیت (ع) قائل می‌شدند، به شدت متحول و دگرگون شد و مقبوليت عام پيدا کرد. در اين زمان تعزيه هم در ميدان‌های شهر و گورستان‌ها و هم در نمايشخانه‌های موقت، يعنی تکيه‌ها و حسينيه‌ها به نمايش درآمد. رفته رفته اين نمایشخانه‌های موقت (که عموماً چادر يا خيمة بزرگ استوار شده بر تیرک چوبی بود)، جای خود را به نمايشخانه‌های ثابتی داد که رجال و ثروتمندان شهر آن را می‌ساختند.شاید از بين پادشاهان قاجار، هيچ کدام مثل ناصرالدين شاه شیفتة تعزيه نبود و به رونق آن نپرداخت. در دوران او تقريباً سيصد مجلس «شبيه‌خوانی» تکيه و حسینیه در تهران بر پا بود که کوچکترین آنها به اندازة سيصد نفر گنجايش داشت. نمایشخانه‌های بزرگ و مهمی هم چون تکيه نوروز خان، اسمعيل بزاز، سپهسالار، حاجی ميرزا آقاسی، ولی خان و ... حدود سه هزار نفر گنجایش داشته است. در سال 1248 شمسی به دستور ناصرالدين شاه و مباشرت دوستعلی‌خان معير الممالک، عظيم‌ترين تماشاخانة همة تاريخ هنر ايران، يعنی «تکیه دولت» در کاخ گلستان و با گنجايش بیست هزار نفر ساخته شد. ناصرالدين شاه برای ساخت اين تکيه، چيزی در حدود يکصد و پنجاه هزار تومان خرج کرد. این زمان مصادف با دورانی است که تعزيه در اوج شکوه و عظمت خود قرار دارد و روزهای طلايی عمر هفتصد سالة خود را طی می‌کند. اما با این همة بخشی از شکوفايی تعزيه در اين دوران مرهون توجه شاه و اشراف است. آنچه در این میان قابل بحث است، وجود تعزيه‌گردان‌هايی است که با ابتکار و خلاقيت خود، جامة تازه‌ای به قامت تعزيه دوختند بی‌آنکه در اصول و مبانی آن دخل و تصرفی صورت دهند. اين تعزيه‌گردان‌ها که بسيار مورد احترام بوده‌اند و همواره مورد توجه شاه و بزرگان واقع می‌شدند، عبارت بودند از خواجه حسينعلی خان (معاصر فتحعلی شاه و محمد شاه)، ميرزا محمد تقی (تعزيه‌گردان دوران محمد شاه و ناصرالدين شاه و پسرش ميرزا باقر (ملقب به معين البکا) و فرزند معين البکا (ناظم البکا). با روی کار آمدن رضاخان ميرپنج، دوران شکوفايی تعزيه هم به سر آمد. رضا خان به دلايل سياسی و همچنین کینه‌ای که به سنت‌های مذهبی ايران داشت، برگزاری تعزيه و هر نوع مراسم مذهبی در ايران را ممنوع کرد. در زمان او تعزيه از تکية دولت و ديگر حسينيه‌ها و نمايشخانه‌هايی با آن عظمت و شکوه، به پهنة روستاها و شهرهای کوچک رانده شد و رفته رفته در خاطرة مردم رنگ فراموشی به خود گرفت. به قول بهرام بيضايی (در کتاب «نمايش در ايران») اگر تعزیه غمنامه باشد، اين است غمنامة تعزیه. در دوران محمدرضا شاه نيز هر چند که تعزیه باز به ميان شهرهای بزرگ بازگشت، ولی هرگز نتوانست آن جايگاه جلیل از دست‌رفتة خود را باز بيابد. تکية دولت در پی بازی‌های سياسی ويران شده بود و مردمِ گرفتار سرگرمی‌های تازه و پرهیاهو، دیگر تعزیه را از یاد برده بودند.تعزیه كه از لحاظ لغوی به معنای عزاداری و سوگواری است، توسط شیعیان به صورت یك تراژدی و نمایش حزن‌انگیز در آمده است. محققین، تعزیه را تنها درام واقعی جهان اسلام، با پیشینه و هویتی كه نشأت گرفته از فرهنگ و هنر ایرانی است، می‌شناسند. این تئاتر، خود شناسنامه و هویتی برای ایران و ایرانی است. هدف تعزیه در جهان تشیع، ایجاد رابطه‌ای فردی و اجتماعی مستقیم می‌باشد كه هم جنبة سیاسی و هم جنبة مذهبی دارد. تعزیه به عنوان هنر نمایشی این مرز و بوم، به وسعت اقیانوسی است كه دریا دریا احساس، اندیشه، عشق و هنر در آن جاری است. اگر این چنین نمی‌بود، در جهان امروز نه تنها محفوظ نمی‌ماند، بلكه داعیة معاصر بودن و پیام‌آوری برای انسان امروزی را نیز از دست می‌داد.این هنر مقدس و پیراسته، از دیرباز شیفتگان آگاه را در اطراف و اكناف جهان متوجه خود نمود. چلكوفسكی، دلباختة تعزیه است كه دربارة اصالت زیباشناختی این درام دیرپا می‌گوید: من برای اولین‌بار حس كردم كه در تعزیة ایرانی، هیچ چیز ساختگی و مصنوعی نیست. همه چیز در عین سادگی، سخت طبیعی است و اصولاً همین ساده بودن، امتیازی بدان می‌بخشد كه باعث تجلی بیشتر و استحكام و اصالت و حقانیت بیشتر آن است. تعزیة ایرانی مانند زندگی است. ساده و آرام، غنی و بی‌تكلف. [2] نکته‌ای که باعث شده بود تا تعزیه به عنوان وسیلة بیانی تأثیرگذاری در میان نه تنها مردم ایران که حتی در بینجهانگردان و مستشرقان به عنوان یک اثر هنری و محصول فرهنگی جذاب مطرح شود، عبارت است از تأکید مؤکد این‌گونة هنري، به اساسی‌ترین و محوری‌ترین مسائل انسان. بر خلاف بسیاری از گونه‌های هنری غربی – به خصوص گونه‌های مدرن – که تنها سر آن دارند تا از دغدغه‌های انسان غربی سخن بگویند و انسان را در محدوده‌های مشخص و جزایر عزلت‌زده‌ای از تاریخ محکوم و مخفی می‌کنند و تاریخ را بر او مسلط مي‌سازند، در تعزیه، انسان از چارچوبه‌های محتوم تاریخی خود بیرون می‌آید و با دفاعی عاشقانه از حقانیت فطری خود، همة انسان‌ها را به مشاهده و تعامل فرا می‌‌خواند. نباید بر اساس شالوده‌های نقد غربی، به نقد تعزیه بنشینیم و تحولات ساختاری آن را تنها در قواره‌های فنی مورد ارزیابی قرار دهیم، بلکه این فوران معنویت‌خواهی و گسترة وسیع عشق به حقیقت دینی انسان‌هاست که موجد و مؤید بروز چنین ساختار جذاب و تأثیرگذاری شده است. تعزیه را نباید در اندازه‌های یک نمایش صرف مشاهده کرد که هر که چنین کند، در وادی نقد هنر به جانب ترکستان توهم به پیش تاخته است. نمایش تعزیه، تمنای ذوقی انسان‌هایی است که می‌خواهند اصلی‌ترین گمشدة انسان، یعنی عبادت‌گری حضرت دوست را به نمایش بگذراند و نشان دهند که غایت خلقت آدم، برای دم‌زدن در عبادت خالق مطلق بوده است؛ انسان‌هایی که برای حق، شمشیر می‌کشند و برای تداوم قدرتمندانه حق‌طلبی گلو به ستم تیغ می‌سپارند.تعزیه، برای تجسم بخشیدن به جهانی نمو و رشد کرد که در آن حق و باطل در مصافی مستمر با یکدیگر قرار دارند. تعزیه در اصل پاسداشت حرمت پروردگان نمونة مکتب اسلام است. انسان‌هایی که نماد مسلم تجری دین در باطن خداجوی خویشند. آنچه آنان انجام می‌دهند، نماد یک حقیقت است. همه چیز در تعزیه نماد است. اما به یاد داشته باشیم که سرخ‌پوشی اشقیا و سبزپوشی اولیا را نباید از سنخ سمبولیسم غربی دانست و با معیارهای مکاتب نمادگرای اروپایی تعبیر کرد. در آنجا نمادها، واقعیت اعتباری دارند و ساخته و پرداختة ذهن و ذوق فردی هنرمند به حساب می‌آیند. برای همین است که در بسیاری از این قبیل آثار به اصطلاح نمادگرایانه، تحلیل و تفسیر نمادها، بدون شرح و بسط خود هنرمند به انجام و انسجام نمی‌رسد. نمادها در آنجا همچون مجموعه‌ای از معماهای بصری خام هستندکه گاه ذهن مالیخولیایی هنرمند را برمی‌تابند.تابلوی «جیغ» اثر «مونش» – هنرمند اکسپرسیونیست – و یا بسیاری از آثار «وان گوگ»، نمادهایی از درون دردمند ایشان هستند. این نمادها به تناسب تغییر احوال شخصی هنرمند تغییر می‌کنند؛ زیرا مانند نمادهای هنر دینی ما، حاصل تولید اعتقادی و فرهنگی یک قوم در بستر تاریخ نیستند و از مطالبه‌های ذوقی و فکری نسل‌ها نجوشیده‌اند. همچنین بسیاری از آنچه را که در حوزة هنر غربی، نماد می‌شماریم، بی‌بهره از بار عاطفی است. در حالی که نماد می‌باید با انفعالات انسانی مساعدت و از آن متقابلاً تبعیت کند.در تعزیه – و در شوق اعتقادی وافر هنرمند به بیان غایت فداکاری اولیا الله در نیل قافله‌های انسانی به سعادت – زبان، از وجه متعارف خود بیرون می‌آید. در اینجا حال ِ زبان چندان اهمیتی ندارد، بلکه آنچه مهم است زبان ِحال است. هنرمند، پیش از آفریدن اثر، وجود ذوقی خود را به جای شخصیت‌های محوری ماجرا می‌گذارد و انگاره‌هایی را در ذهن می‌پرورد که اگر بر من چنین می‌رفت، چه می‌گفتم و چه می‌کردم. به راستی اگر با برادر من چنین شقاوتی روا داشته می‌شد و با پدر من چنین ستمی می‌کردند، در چنین هنگامه‌هايي چه می‌گفتم. در اینجا زبان دل من است که در فروغ آن ماجرای بی‌نظیر همة دوران‌ها، به سخن‌گویی می‌پردازد و متقابلاً گوش دل مخاطبان است که آن را به جان می‌نیوشند. چنین است که علی‌رغم اینکه همگان و همگنان از فرجام داستانی اثر خبر دارند، ولی با این همه، رویدادها را یکی بعد از دیگری پی‌گیری و پی‌جویی می‌کنند. آنان در اصل، رجعت دوبارة خود را به آهنگ فطرت به نظاره می‌نشینند و از اینکه کسی از ماجرایی، به دیگرگونه وجهی سخن می‌گوید که نوحه‌های غریبانة فراق، آدم را در دم زنده می‌کند، از شعف و شوری بی‌نظیر سرشار می‌شوند.تعزیه، نمایش دوبارة ماجرای «انی اعلم ما لاتعلمون» است، با زبان حال انسان‌هایی که می‌کوشند تا به تمنای پرطنین فطرت نیایش‌طلبانة انسان، پاسخی به غایت زیباشناسانه دهند. برای شناخت نمایش تعزیه و دلیل تأثیرگذاری‌های آن بر خاص و عام، باید به شناختی حضوری و تأویلی از زبان ِحال رسید، نه این که تنها حال ِزبان را در نظر گرفت. زبان حال تعزیه، از حال زبان نمایش فراتر است؛ زیرا نیایشی‌ترین گونة نمایش است، نه نمایشی‌ترین گونة نیایش.

 

پي‌نوشت:

1) شهریاری، خسرو؛ کتاب نمایش، تهران، امیرکبیر.

2) چلکووسکی، پیتر؛ تعزیه، هنر بومی پیشروایران، ترجمه داوود حاتمی، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

 

منبع : باشگاه اندیشه – علیرضا باوندیان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:10  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

قرآن قرن ۲۱!

خشونت سازان كتاب الهي را هدف گرفته اند

 

اسلام ستيزي - يا بگوييد دين ستيزي - تاريخي به درازاي خود اسلام و دين دارد. شيوه هاي گوناگون اين اسلام ستيزي ،هم نشان دهنده آمادگي بدخواهان اديان الهي براي ايجاد و دامن زدن به امواج نفرت و خشونت است و هم بيانگر رنگارنگي و تنوع اين شيوه ها . از سوي ديگر اين دين ستيزي ها هم به معناي مبارزه با باورهاي پذيرفته ديني است و هم به معناي تخريب و جريحه داركردن احساسات و عواطف مسلمانان و دينداراني كه درهرحال بخش بسيار قابل توجهي از شهروندان جامعه جهاني اند. ماجراي اهانت بخشي از سينماي غربي به پيامبر الهي، حضرت مسيح(ع) و در اين اواخر ماجراي كاريكاتورها هنوز ماجرايي زنده است. ايلغار فرهنگي مخالفان دين و معنويت، هنوز از اين دستمايه ها بسيار در آستين دارد، اما آنچه مهم است بيداري جامعه اسلامي، پاسخگويي و دفاع عالمانه و پرهيز از شيوه هايي است كه آتش دين ستيزي را تيزتر مي كند. ماجراي «قرآن قرن ۲۱ »يكي ديگر از اين شاهكارهاست. دامن زنندگان به خشونت اين بار كتاب الهي مسلمانان را هدف گرفته اند. «به امت عربي به طور خاص و به جهان اسلام به طور عام... سلام بر شما و رحمت خداي قادر بر همه چيز... اشتياق به ايمان خالص، صلح دروني، آزادي روح حيات جاودان در ژرفاي نفس بشري قرار دارد. ما با تكيه به خداي تنهاي يگانه اميد داريم كه خوانندگان و شنوندگان، راه رسيدن به آن اشتياق را از طريق« الفرقان الحق»بيابند...»اين بخشي از مقدمه كتابي است كه خبر آن را از مدت ها پيش از گوشه و كنار مي شنيديم و در سايت هاي خبري مي خوانديم. اين خبر كه بوي شكل گيري و طراحي توطئه اي جديد و خطرناك بر ضد اسلام و مسلمانان مي داد اين بود كه در لس آنجلس آمريكا كتابي در حال تدوين و شكل گيري است كه تحت عنوان «قرآن قرن ۲۱» معرفي شده است.متأسفانه اين خبر، شكل واقعي به خود گرفت و بالاخره كتاب مزبور، با چاپي نفيس و گرانقيمت به نام «الفرقان الحق» در ۳۶۶ صفحه و ۷۷ سوره (!) و به زبان هاي عربي و انگليسي، توسط دو شركت انتشاراتي آمريكايي omega ۲۰۰۱ و win press چاپ و توزيع شد.ماجرا از سال ۱۹۹۹ با انتشار چهار سوره جعلي شبيه سوره هاي قرآن كريم در اينترنت آغاز و به اينجا ختم شد كه كتاب مزبور به تقليد از شيوه و اسلوب قرآن كريم و با استفاده از كلمات و آيات آن و حتي با رسم الخط قرآني عرضه شود.به نظر مي رسد فراهم آورندگان اين كتاب هنوز در مرحله آزمايش هستند و شرايط فعلي را براي ورود گسترده و توزيع بي محاباي آن در كشورهاي اسلامي مناسب نمي بينند. اما در كتابخانه هاي بزرگ و مشهور دنياي عرب، باشگاه هاي تفريحي و ورزشي، مراكز آموزشي و فني و در بعضي از كشورهاي عربي- از جمله كويت- و البته در سطح مدارس خارجي كه دانش آموزان مسلمانان كشور ميزبان در آن تحصيل مي كنند، به شكل گسترده اي تبليغ و توزيع شده است.

 

الفرقان الحق

اينك به ساختار كلي كتاب نگاهي مي اندازيم و سپس به ذكر نمونه هايي مي پردازم. انتخاب اين اسم يعني «الفرقان الحق» خود، بهترين دليل بر سوء نيت و پليدي طراحان و نويسندگان آن دارد؛ زيرا مي دانيم كه فرقان يكي از نام هاي قرآن است و اضافه كردن صفت «الحق» به فرقان و اطلاق آن بر دست نوشته هاي ناپاك خويش، بدان معني است كه قرآن مسلمانان- معاذ الله- فرقان باطل است و فرقان حق چيزي است كه اينان ارائه كرده اند.

در ادامه نام سوره هاي ۷۷ گانه اين كتاب را مرور مي كنيم؛

الفاتحه- المحبه- النور- السلام- الايمان- الحق- التوحيد- المسيح- الصليب- الروح- الفرقان الحق- التالوث- الموعظه- الحواريين- الاعجاز- القدر- المارقين- المومنين- التوبه- الصلاح- الطهر- الغرانيق- العطاء- النساء _ الزواج- الطلاق- الزنا- المائده- المعجزات- المنافقين- القتل- الجزيه-الافك- الضالين- الاخاء- الصيام- الكنز- الانبياء- الرعاه- الانجيل- المشركين- الحكم- الوعيد- الكبائر- الاضحي- الاساطير- الجنه- المحرضين- البهتان- اليسر-الفقراء- الوحي- المهتدين- الطويي-الاولياء- اقرأ- الكافرين- الخاتم-الاصرار-التنزيل- التحريف- العالمين- الالاء- المحاجه- الميزان- القبس- الاسماء-الشهيد

مشاهده مي شود كه نام بعضي از اين سوره ها، همان نام سوره هاي قرآن كريم و تعدادي ديگر نام هاي من درآوردي است. بعد از ديدن فهرست و نام سوره ها اولين چيزي كه توجه همگان را جلب مي كند كيفيت ذكر خدا و آغاز كردن با نام اوست كه براساس معارف مسيحي چنين آمده است:« بسم الاب الكلمه الروح الاله الواحد الاوحد...»اكنون به طور خلاصه و با انتخابي كاملاً  اتفاقي، در نمونه هايي از آيات شيطاني آن دقت مي كنيم. اين جملات كه از ناحيه خدايان صهيونيست مؤلف مسيحي به وي وحي شده است، آن قدر واضح و گوياست كه به هيچ توضيحي نياز ندارد.هر خواننده اي حتي با سطح متوسطي از معلومات، با ديدن اين آيات(!) پي مي برد كه چگونه تلاش كرده اند از زبان خداي متعال و در قالب وحي و به شيوه قرآن _ البته به گمان عمل ناقص و زعم باطل خود- نه تنها فروع كه حتي اصول دين مبين اسلام را دچار تحريف و دگرگوني مي كنند.با يادآوري اين نكته كه چون خواسته ايم عين نوشته آنها را منتقل كنيم، پيشاپيش از اين كه نام اين اراجيف را با واژه  مقدس آيه و سوره، به كار مي بريم از درگاه خداوند متعال، رسول گرامي اسلام(ص) ، ائمه اطهار عليهم صلوات الله، قرآن كريم و بالاخره همه خوانندگان غيرتمند پوزش مي طلبيم.

آيه هايي از سوره«السلام»

- والذين اشتروا الضلاله وأكرهوا عبادنا بالسيف ليكفروا بالحق و يؤمنوا بالباطل اولئك هم اعداءالدين القيم و اعداء عبادنا المؤمنين

يعني: و كساني كه گمراهي را انتخاب و بندگان ما را با زور شمشير وادار كرده اند كه به حق كفر ورزند و به باطل ايمان آورند. اينان دشمنان دين قيم و دشمنان بندگان مؤمن ما هستند.

- يا ايها الناس لقد كنتم امواتاً  فاحييناكم بكلمه الانجيل الحق... ثم نحييكم بنور الفرقان الحق.

يعني: اي مردم!  شما مرده بوديد و ما با كلمه انجيل حق شما را حيات بخشيديم... و اكنون نيز شما را به وسيله نور الفرقان الحق زنده مي گردانيم.

- لقد افتريتم علينا كذبا بانا حرمنا القتال في الشهر الحرام ثم نسخنا ما حرمنا فقتلنا فيه قتالاً  كبير!

يعني: به درستي كه به دروغ به ما نسبت داده ايد كه ما جنگ را در ماههاي حرام، حرام دانسته بعداً  آن را نسخ كرده ايم، ما جنگ بزرگ را در اين ماهها حلال نموده ايم.

آيه اي از سوره «التوحيد»

- و ما كان لكم ان تجادلو عبادنا المؤمنين في ايمانهم و تكفروهم بكفركم فسواء تجلينا واحدا او ثلاثه او تسعه و تسعين فلاتقولو ما ليس لكم به من علم و انا اعلم من ضل عن السبيل

يعني: شما حق نداريد كه درباره ايمان بندگان مؤمن ما با آنان مجادله كنيد و آنان را كافر شماريد. تجلي ما چه يگانه باشد و چه سه گانه يا نودونه گانه، آنچه را آگاهي نداريد،  نگوئيد و من مي دانم كه چه كسي از راه گمراه شده است.

آيه اي از سوره «الصليب»

انما صلبوا عيسي المسيح ابن مريم جسدا بشرا سويا و قتلوه يقينا

يعني: به درستي كه عيسي بن مريم را كه بشر بود، به صليب كشيدند و به يقين او را كشتند.روايات بسياري وجود دارد كه در جهت مخدوش جلوه دادن دين اسلام و شخصيت پيامبر اكرم و اولياي راستين الهي، توسط يهوديان مغرض ساخته و پرداخته شده و در كتاب هاي اسلامي وارد شده است. اين مسئله آنقدر حائز اهميت است كه در حديث شناسي اسلامي، مبحث «اسرائيليات» براي شناخت اين قبيل روايات و راويان آنها جايگاه ويژه اي دارد

 

آيه هايي از سوره «التالوث»

و شهدالمؤمنون من عبادنا بانا تجلينا لهم بمظاهر ثلاثه الا ان لنا المظاهر و التجليات جميعاً واتخذونا بالايمان ابا و شهدونا ابنا رحمانا و عرفونا روحا رحيما فما ظلموا انفسهم و لاكانوا مشركين

يعني: و مؤمنان از بندگان ما شاهد بوده اند كه ما برآنان با مظاهر سه گانه تجلي كرديم به درستي كه همه مظاهر و تجليات از آن ماست. آنان ما را به خاطر ايمانشان پدر يافتند و پسري رحمان ديدند و روحي رحيم شناختند. اينان با اين باورها نه ظلم كرده اند و نه مشرك شده اند.

- ان اهل الضلال من عبادنا اشركوا بنا شركا عظيماً فجعلونا تسعه و تسعين شريكا بصفات متضاربه و اسماء الانس و الجن يدعونني بها و ما انزلنا بها من سلطان. وافتروا علينا كذبا بانا الجبار المنتقم المهلك المتكبر المذل، وحاشا لنا ان نتصف بافك المفترين ونزهنا عما يصفون

يعني: به درستي كه گمراهان از بندگان ما شرك بزرگي به ما ورزيدند كه برايمان نود و نه شريك با ويژگي هاي متضاد و نام هاي انس و جن قرار دادند تا ما را با آن نام ها بخوانند. چيزي كه ما دليلي برايش نازل نكرده ايم. اينكه ما را جبار، منتقم، مهلك، متكبر، مذل مي دانند بر ما دروغ بسته اند و دور از ما باد كه با صفت هايي كه مفتريان مي گويند، متصف شويم و پاكيم از توصيف آنان .

 

آيه اي از سوره «الموعظه»

وزعمتم بانا قلنا قاتلوا في سبيل الله و حرضوا المؤمنين علي القتال و ما كان القتال سبيلنا و ما كنا لنحرض المؤمنين علي القتال ان ذلك الا تحريض شيطان رجيم لقوم المجرمين

يعني: و گمان كردي كه ما گفته ايم در راه خدا بجنگيد و مؤمنان را به جنگ تشويق كنيد ولي جنگ، راه ما نيست و ما هرگز مؤمنان را بر جنگ تشويق نكرده ايم. به درستي كه اين كار چيزي جز تحريك گروه مجرمان توسط شيطان رجيم نيست.

 

آيه اي از سوره «المسيح»

وزعتم بان الانجيل محرف بعضه فنبذتم جله وراء ظهوركم .. وقلتم آمنا بالله و بما اوتي عيسي من ربه، ثم تلوتم منكرين.. و من يبتغ غير ملتنا دينا فلن يقبل منه.. و هذا قول المنافقين

يعني: گمان كرده ايد كه بخشي از انجيل دچار تحريف شده است پس بيشتر آن را پشت سرانداختيد و... و گفتيد ما به خداوند و آنچه عيسي از جانب او آورده است ايمان آورديم ولي آن را انكار كرديد ... و هر كس غير از راه و رسم ما ديني انتخاب كند از او پذيرفته نخواهد شد و اين گفته منافقان است.

 

نويسنده كتاب

در بعضي از اين نوشته ها، اين كتاب بي ارزش را تأليف دو نفر به نام هاي «الصفي» و «المهدي» دانسته اند. اما در مقدمه آن كه به امضاي اين دو نفر نوشته شده است، خود را به عنوان اعضاي هيأت امناي ناظر بر تدوين تهيه و انتشار، معرفي كرده اند.بعضي از محققان عرب به نقل از پايگاه اينترنتي...، كه به تبليغ و فروش اين كتاب پرداخته است، نويسنده آن را فردي به نام دكتر «انيس شاروش» anis shorrosh معرفي مي كند.نويسندگان ديگري، دكتر انيس شاروش را همان المهدي مي شناسد كه كتاب را به انگليسي برگردان كرده است.اما از «الصفي» كه اولين نام امضاكننده مقدمه است، چندان خبري در دسترس نيست. جالب اين است كه «وليد رباح» رئيس تحريريه نشريه صوت العروبه كه در آمريكا منتشر مي شود، امضاي مقدمه كتاب را چنين مي نويسد: ... به الصفي وحي شده است... المهدي آن را ترجمه كرده است.بنابراين احتمال مي رود كه نسخه اي كه وي ملاحظه نموده جزو نسخه هاي اول كتاب مزبور باشد كه چنين امضا شده و بعدها در اصلاح يا تجديدنظر و يا به خاطر هراس جدي از واكنش مسلمانان و حتي غيرمسلمانان، به عنوان ناظران بر تدوين تهيه و انتشار امضا شده باشد.به نظر مي رسد كه «الصفي» به معناي «برگزيده» نام يك شخصيت فرضي است كه تنها براي رد گم كردن و در عين حال جنبه قداست دادن به كتاب باشد، ديگر اينكه «المهدي» نيز شخصي واقعي و همان دكتر انيس شاروش باشد كه هم نويسنده متن عربي و هم مترجم آن به انگليسي باشد.نكته اي كه دخالت دكتر انيس شاروش را تأييد مي كند و نشان مي دهد كه او همان «المهدي» است، مطلبي است كه در پايگاه اينترنتي usinfo به صراحت او را مترجم كتاب معرفي مي كند و به نقل نظرات او و اهداف اين كار مي پردازد.سايت islam in focuse كه احتمالا متعلق به خود اوست، نيز مي نويسد: وي سه سال قبل به همراه همسرش، كتاب الفرقان الحق را از عربي به انگليسي برگردان كرد. همان چيزي كه امروز به نام the true furqan شناخته مي شود.به هر حال، مدت هاست كه اين فرد در رسانه هاي گوناگون به تبليغ «الفرقان الحق» و برپايي كنفرانس هاي مختلف به ترويج آن مي پردازد و از مسلمانان مي خواهد كه بدان اعتماد كنند و آن را جايگزين قرآن كريم نمايند.دكتر انيس شاروش در فلسطين به دنيا آمد و پدرش توسط ارتش يهود كشته شد، او ابتدا در اردن و سپس در كشورهاي عربي به تحصيل و در عين حال، فعاليت تبشيري پرداخت و براي تبليغ مسيحيت به ۷۶ كشور در سراسر دنيا سفر كرد. ازسال ۱۹۹۵ در نيوزلند، انگليس و پرتغال بسر برد. پيش از آن نيز در سرزمين هاي اشغالي در خدمت يهوديان بود و به آنان در كنشت اورشليم Jerusalem Baptist خدمت كرد.وي در دهه ۸۰ كتابي تحت عنوان islam reveled: a christlan arabics view of islam منتشر ساخت و در آن، اسلام را داراي ايده هاي نادرست و روح خشونت دانست، از جمله اينكه از هر پنج قتل كه در جهان اتفاق مي افتد، يك نفر به خاطر ديدگاه هاي اسلامي كشته مي شود.دهمين كتاب وي در آگوست ۲۰۰۴ با عنوان «اسلام، خطر يا چالش» منتشر شد، اواسلام را دين رعب و خشونت خوانده كه به جنگ و خونريزي دعوت مي كند و اضافه كرده است كه منشأ همه اين ديدگاه ها اسلام است.به خاطر همين اعتقاد، به مسلمانان سفارش كرده است كه قرآن دروغينش را جايگزين قرآن رايج بين خويش نمايند.دكتر انيس شاروش ابتدا چهارده سوره جعل و در پايگاه اينترنتي AMRICAONLINE.COM منتشر كرد و سپس بعد از يكسال، كتابي كامل با نام «الفرقان الحق» شامل ۷۷ سوره جعلي تأليف و در دسترس همگان گذارد.او در كنفرانسي كه دو روز بعد از حادثه ۱۱ سپتامبر در دانشگاه هوستن برگزار كرد به دولت آمريكا پيشنهاد كرد كه به منظور جلوگيري از نفوذ تروريزم همه مسلمانان را از آمريكا اخراج نمايد و اضافه كرد كه بايد همگي مسلمانان را به خاورميانه منتقل و سپس به وسيله بمب اتم همه منطقه را نابود ساخت.اين سخنراني باعث شد كه رئيس دانشگاه مزبور، در روزنامه وابسته به دانشگاه از سخنان او اظهار تأسف و معذرت خواهي كند.

 

ريشه يابي

پيش از آنكه به جزئيات بيشتر و تحليلي جامع تر از اين توطئه احمقانه بپردازيم لازم است اين نكته بيان شود كه قرآن در جاي جاي خود، به افشاي انواع اين توطئه ها و شيوه ها پرداخته است. اما در اين ميان، عمده ترين و آخرين راه حل مخالفان را ابتدا كشتار، جنگ، ترور و سپس تحريف حقايق مي شمارد.جالب است كه قرآن كريم اين دو شيوه، يعني كشتار و تحريف را بيش از همه به بني اسرائيل نسبت مي دهد؛ چنان كه گويي اينان حرفه اي ترين و كارآزموده ترين دشمنان در اين نوع ستيزه جويي ها بوده اند.قرآن كريم در بيان شيوه اول يعني خونريزي و قتل پيامبران خدا و پيروانشان، درباره بني اسرائيل مي فرمايد:

... وضربت عليهم الذله و المسكنه و باؤوا بغضب من الله ذلك بأنهم كانوا يكفرون بآيات الله و يقتلون النبيين بغيرحق ذالك بما عصوا وكانو يعتدون (بقره/۶۱).

يعني؛ برآنان خواري و ذلت مقرر گرديد و به خشم خداوند گرفتار آمدند. زيرا به آيات خدا كفر مي ورزيدند و پيامبران را به ناحق مي كشتند. اين به خاطر آن بود كه نافرماني كردند و ستمكاري پيشه مي ساختند.

اما شيوه دوم وخطرناك تري را كه قرآن بدان توجه مي دهد و پرده از آن برمي دارد، موضوع تحريف، واژگون كردن حقايق و آميختن حق و باطل است.شيوه اي كه دين خدا و حقايق رباني چنان با باطل و اهواي شيطاني درهم مي آميخت كه ديگر جز پوسته اي از دين حقيقي باقي نمي ماند و در نتيجه، خداي متعال براي هدايت مردم، از نو رسولي جديد و آئيني جديد به سوي مردم روانه مي كرد.

يا ايها الرسول لايحزنك الذين يسرعون في الكفر من الذين قالوا آمنا بأفواهم و لم تؤمن قلوبهم ومن الذين هادوا سماعون للكذب سماعون لقوم آخرين لم يأتوك يحرفون الكلم من بعد مواضعه...(مائده/ ۴۱)

يعني: اي پيامبر تو را غمگين نكند- رفتار- آنان كه به سوي كفر مي شتابند و گروهي كه به زبان گفتند ايمان آورديم ولي دلهايشان ايمان نياورده است و همين طور يهوديان كه سخن دروغ و سخن كساني كه نزد تو نيامده اند (ايمان نياورده اند) را گوش مي دهند كه كلام خدا را پس از استقرار آن، تحريف و تبديل مي كنند...روايات بسياري وجود دارد كه در جهت مخدوش جلوه دادن دين اسلام و شخصيت پيامبر اكرم و اولياي راستين الهي، توسط يهوديان مغرض ساخته و پرداخته شده و در كتاب هاي اسلامي وارد شده است. اين مسئله آنقدر حائز اهميت است كه در حديث شناسي اسلامي، مبحث «اسرائيليات» براي شناخت اين قبيل روايات و راويان آنها جايگاه ويژه اي دارد.بنابراين همان طور كه پيشتر نيز گفتم با توجه به سابقه ديرينه بني اسرائيل در انواع فتنه هاي نظامي و فرهنگي در طول تاريخ اديان الهي، دست داشتن اينان در ماجراي «الفرقان الحق» نيازي به توضيح و استدلال ندارد. با اين حال، غيرمنطقي نيست كه رد پاي اسرائيليان و لابي هاي صهيونيستي را در طراحي و تدوين اين كتاب جست وجو كنيم و دلايل آنها را كه بسيار روشن است، مرور نمائيم.

 

يك سؤال

در آيات و سوره هاي اين كتاب چنين وانمود شده است كه آخرين كتاب آسماني انجيل بوده و اينك اين كتاب آسماني «الفرقان الحق» است كه تداوم همان حركت انجيل و رسالت الهي حضرت عيسي مسيح عليه السلام است و چيزي به نام قرآن كريم- معاذالله- دروغ محض بوده و حاصل ادعاها و القائات شيطان بر پيامبر اسلام (ص) است.اينجا اين سؤال به ذهن مي رسد كه اگر چنين است، پس چرا ما اين حركت مسيحي را يك توطئه سياسي مي دانيم و آن را به صهيونيسم نسبت مي دهيم؟پاسخ بسيار روشن است و دلايل آشكار زير، نشان دهنده آن است كه اين اقدام يك حركت ديني و مسيحي نيست و تنها با انديشه ها و اهداف سياسي، مسيحيت را به عنوان يك ابزار در اختيار و به كار گرفته است.

الف- هدف از اين كار تبليغ ديني خاص نبوده است كه بگويم چرا يهوديان، مسيحيت را مطرح كرده اند؟ اگر هدف، تبليغ دين يهود بود و مثلاً تورات مطرح مي شد و آموزه هاي تلمودي محور كار قرار مي گرفت، به شكست حتمي منجر مي شد. زيرا اين كار به معناي انكار مسيحيت بود و باعث مي شد كه جهان مسيحيت نيز روبه روي آن قرار گيرد و با آن مقابله كند. اين در حالي است كه آنان فعلاً با مسيحيت مشكلي ندارند؛ زيرا بخش اعظمي از آن در اختيار خودشان است و بخش ديگر كه در اختيارشان نيست، سر در لاك خود برده است و با منافع صهيونيزم جهاني در به انحصار در آوردن ثروت و قدرت مطلق نزد خود و در نهايت تشكيل امپراتوري جهاني يهود، تضاد و تقابلي ندارد.

ب- مسلمانان از نظر عاطفي نسبت به مسيحيان، احساس علاقه و صميميت بيشتري دارند تا صهيونيست ها و حتي از نظر اعتقادي نيز... البته اين ديدگاه مربوط به دوران فعلي نيست و تاريخ آن به صدر اسلام باز مي گردد و در قرآن كريم نيز به آن اشاره شده است.بنابر اين از نظر توطئه سازان، احتمال تأثير معارف مسيحي و كلمات آنان در مسلمانان يا حداقل سكوت آنان بيشتر است. در حالي كه اگر چنين حركتي با پشتوانه نام صهيونيست صورت مي گرفت، واكنش تندتر و فعال تر مسلمانان را در پي مي داشت.

سخن آخر

گفتني است كه غالب كشورهاي اسلامي با بي تفاوتي از كنار اين موضوع گذشته و نسبت به آن حساسيتي به خرج نداده اند. شايد اين بي تفاوتي يا عدم حساسيت، به خاطر بي اهميت انگاشتن و اطمينان به بي تأثير بودن آن باشد كه خداي متعال در باره قرآن كريم فرمود: «انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون» (حجر /۹) و شايد به خاطر پرهيز از حساس كردن ديگراني كه از آن اطلاعي ندارند باشد كه مبادا هرگونه واكنشي، موجب توجه بيشتر مردم و ترويج ناخواسته آن باشد.اما آيا جاي اين سؤال وجود ندارد كه اگر نماد ملي يكي از اين كشورها و يا نقشه جغرافيايي آن و... در يك گوشه جهان- حتي توسط مؤسسه هاي غيررسمي و غيردولتي- مورد خدشه قرار مي گرفت، چنين سكوتي روا شمرده مي شد؟ اگر يك نشريه محلي در دور دست ترين نقاط عالم به يكي از مقامات اين كشورها توهين مي كرد، آيا باز هم موضوع به همين راحتي مسكوت مي ماند؟آيا اطمينان به وعده خدا مبني بر حراست و پاسداري از قرآن كريم، مي تواند توجيه گر سكوت مسلمانان باشد؟جداي از موضع گيري سياسي كه ضرورت روابط ديپلماسي كشورهاي اسلامي است، اگر متفكران و انديشمندان جوامع اسلامي به اين بهانه ها سكوت پيشه كنند و به راحتي از آن بگذرند و نسبت به حلاجي، تحليل و رد كردن مباني فكري دشمنان تلاش نكنند، چه اطميناني وجود دارد كه مردم و به ويژه غالب نسل جوان- به عنوان جست وجوگران هويتي جديد- با هر نسيمي به اين سو و آن سو متمايل نشوند؟نه تنها ما بلكه طراحان اين افسانه نيز باور دارند كه با اين كار، نه مي توانند اصل قرآن كريم را دستخوش تغيير و تحريف كنند و نه بر انديشه و اعتقادات مسلمانان تأثيري مطلوب بگذارند .اما يكي از عمده ترين هراس هاي آنان در كنار دغدغه هايي كه از ناحيه مسلمانان فعلي دارند، موج شديد اسلام خواهي و گرايش غيرمسلمانان و پيروان مكاتب فكري ديگر به اسلام است.

نکته : دين ستيزي تاريخي جريحه داركردن احساسات عواطف مسلمانان دينداراني مسيح(ع)

 

منبع : سيد محمدرضا واحدي – باشگاه اندیشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 1:41  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

فضاي موسيقايي آيات قرآن

 

ترجمه قرآن، اگر چه راهي براي آشنايي با مفاهيم قرآن است، اما هيچ ترجمهاي ظرفيت و توان آن را ندارد تا به خوبي مفهوم آيات قرآني را به خواننده منتقل سازد. زيرا هماهنگي كاملي كه بين فضاي موسيقايي و معاني آيات قرآني وجود دارد، آنقدر وسيع و گسترده است. كه ترجمه آن را با دشواري روبرو ميسازد. نويسنده اين مقاله، با نگرش بر اين نكته، شرحي نگاشته كه ميتواند پيش زمينهاي براي تحقيقات گستردهتر در اين زمينه باشد. هيچ ترجمه‌اي، حتي با بياني در سطح عالي نيز نميتواند منعكس كننده كامل تمام زيباييهاي قرآن از جهت لفظ و معني باشد. ترجمهها در حكم بازتابيدن نور از آينهاند، و هيچ آينهاي با صيقليترين سطح نيز، باز تابنده كامل تمام شعاعهاي نوري نيست كه به آن ميتابد. اين نكته بديهيترين موضوعي است كه هر كس كوچكترين اطلاعاتي از فيزيك اپتيك داشته باشد، بدان وقوف دارد. بگذاريد موضوع را از زاويه ديگر بررسي كنيم، فرض كنيد نويسنده اين سطور بخواهد، با تعريف و توصيف، ميوه بسيار لذيذ و مطبوعي را به شما معرفي كند، يا بايد ساعاتي از طعم و مزه و رنگ و احساسي كه در هنگام خوردن به وجود ميآيد و يا بعد از خوردن حادث ميشود و يا (اگر قرار باشد علميتر بيان شود.) سرعت جذب و ميزان قند و مقدار چربي و اندازه انرژي كه در بدن توليد ميكند و مقدار املاح و درصد ويتامينهاي بكار رفته در آن و دهها واحد ديگر براي شما بگويد و يا با يك جمله بسيار كوتاه بگويد: ‹‹طعمي مانند طعم فلان ميوه دارد.›› با اين وجود، تمامي اين تعاريف و امثال نميتوانند احساسي را كه از خوردن خود آن ميوه حاصل ميشود، ايجاد كند. تازه خود آن ميوه نيز نميتواند احساسي را كه توانائي آفرينش آن را دارد، در مذاق شما بيافريند. مگر آنكه از ذائقه كاملاً سالمي برخوردار باشيد. و در وضعيت خوبي بسر برد كه اين وضعيت نيز خود تابع عواملي از قبيل زمان و مكان و ميزان تمايل به خوردن و احساسهايي همچون شادي و گرسنگي و عطش و...است. ترجمه هر يك از آيات قرآن نيز حتي در بهترين سطوح ترجمه، چيزي جز توصيف و تمثيل يك ميوه به جاي خوردن آن نيست آشنايي با زبان عربي شايد همانند پرورش دادن ذائقه با ميوه‌هايي باشد كه تاكنون با آنها آشنا نبوده ايد. بگذاريد از همان ‹‹بسم الله›› شروع كنيم. در زبان فارسي ‹‹بسم الله الرحمن الرحيم›› را با جمله ‹‹به نام خداوند بخشنده مهربان›› ترجمه ميكنيم، و حال آنكه به نظر نگارنده اين جمله چه از نظر لفظ و چه از نظر معنا باز تابنده كامل صورت عربي آن نيست. به زيباييهاي حروف بكار رفته در اصل عبارت توجه كنيد. - در هنگام قرائت، صامت ‹‹ب›› وقتي كشيده ميشود. به مصوت كوتاه ‹‹ي›› نزديك ميشود.، اما كشيدگي صامت ‹‹س›› به كمك آن ميآيد تا با مصوت كشيده ‹‹ي›› يك قرينه كامل ايجاد كند. حرف ‹‹س›› دومين حرف عبارت و حرف ‹‹ي›› حرف ماقبل آخر آن است. اين دو حرف از نظر مكان قرار گرفتن كاملاً قرينه يكديگرند. در صورتي كه در عبارت ‹‹به نام خداوند بخشنده مهربان›› هيچ قرينهاي به كار نرفته است. همچنين تمامي حروف بكار رفته در عبارت اصلي، چنان اند كه گويي لبها را ميبوسند و بسيار آرام از آنها دور ميشوند. همچون جدا شدن آرام دو تكه ابر در آسماني آبي و روشن. در صورتي كه وجود دو حرف ‹‹خ›› در پي همديگر، در ترجمه عبارت، حنجره را خراش ميدهد كه با معنا و مفهوم آن هماهنگي ندارد. - در عبارت اصلي همه كلمات به هم مربوط اند. چنان كه آخرين حرف يك واژه به پايان نرسيده، حرف اول واژه بعد از آن شروع ميشود. همانند طيف رنگين كمان كه هنوز طيفي پايان نيافته، طيف ديگر آغاز ميگردد. ادغام اين طيفها به گونهاي است كه نميتوان هيچ مرز مشخصي بين آنها تعيين كرد. اگر به غير علمي سخن گفتن متهم نشوم، بايد بگويم هفت حرف به كار رفته در ‹‹بسم الله›› هفت طيف رنگين كمان را در ذهن تداعي ميكند، ايضا هفت آيه به كار رفته در سوره حمد (سبع المثاني). مقايسه گستردگي هر كدام از طيفها در رنگين كمان، با ميزان كشيدگي هر كدام از حروف ‹‹بسم الله›› و يا هر كدام از آيات سوره حمد را ميگذارم به عهده متخصصان فن، حتي اگر نتيجهاي حاصل نشود نيز راهي است براي شروع يك تحقيق، هر دريچهاي كه براي گشودن آن همت شود، حتي اگر گشوده نشود نيز وسوسهاي است براي يافتن دريچه ديگر. در برگردان فارسي ‹‹بسم الله الرحمن الرحيم›› همه كلمات وقتي به انتها ميرسند، قطع ميشوند. به طوري كه نميتوان هيچ يك از كلمات را با كشيدن حرف آخر آنها به كلمه ديگر مربوط كرد. حال بگذاريد سوره ‹‹فاتحه الكتاب›› را از اين ديدگاه مورد بررسي اجمالي قرار دهيم. به آيات آن توجه كنيد: بسم الله الرحمن الرحيم - الحمدلله - رب العالمين - الرحمن الرحيم - مالك يوم الدين - اياك نعبد و اياك نستعين - اهدنا الصراط المستقيم - صراط الذين انعمت عليهم - غير المغضوب عليهم و لاالضالين. در هنگام تلاوت آيات، مصوت، بلند ‹‹1›› گويي ذهن آدمي را آرام آرام به سمت بالا اوج ميدهد. از ابتداي آيه با آنكه مخاطب اصلي خداست، اما چنان كه با معشوقي ناديده سخن بگويي تنها اشتياق براي شنيدن از سوي اوست، درست از وسط سوره التفاتي بسيار زيبا پديد ميآيد از اينجا به بعد گويي معشوق درست روبروي انسان قرار دارد. چنان كه به اشتياق سخن گفتن با او، تمناي نشان دادن خويش نيز ظاهر ميشود. چنين التفاتي يك قرينه كامل در دو سوي آيات پديد ميآورد. حروف به كار رفته در كل آيات نيز، فضايي بسيار آرام و روحاني همراه با حركتي آرام به سوي بالا را تداعي ميكنند. در اواخر سوره حرف (ض) در ‹‹غير المغضوب عليهم›› اندكي لرزش در زبان و لبها ايجاد ميكند كه تكرار آن در ‹‹ولاالضالين›› به كشيدگي آن تداوم ميبخشد. اين كشيدگي حالتي رعبآميز در ذهن ايجاد ميكند كه با مفهوم پايان آيه كاملاً هماهنگي دارد. حال يكبار ديگر كل آيات را مرور كنيد، توالي ‹‹ين›› و ‹‹يم›› كه به تناوب در پايان هر يك از آيات تكرار ميشود. نظمي زيبا و لطيف را به وجود ميآورد. اين نظم در آخرين آيه كه طولانيترين آن نيز هست، گويي به هم ميريزد. در صورتي كه در واقع چنين نيست. با اين وجود طولاني بودن آيه چنين فضايي را در ذهن القا ميكند تا بر تأثير معناي آن بيفزايد. به تقريب معادل هيچ كلمه عربي در زبان فارسي وجود ندارد كه هم بار معنايي آن را منعكس سازد و هم در عين حال، فضاي موسيقايي آن را در ذهن ايجاد كند. هيچ كدام از مترجمان نيز ادعاي به كار بردن چنين واژههايي در هنگام ترجمه را ندارند. با وجود اين، بين واژه‌هاي فارسي براي ترجمه ميتوان مناسبترين آنها را انتخاب كرد. بي شك با برگردان قرآن با چنين نگرشي، ميتوان آثار بديع و ارزشمندي خلق كرد، آثاري برگرفته از معجزه هماهنگي كامل بين فضاي موسيقايي و معنا. بيان همه زيباييهاي به كار رفته در حتي آيهاي از قرآن، در توان نگارنده اين سطور نيست. با وجود اين در دفاع از پرداختن به آن از كلام ملاي روم بهره ميگيرد كه:

 

آب دريا را اگر نتوان كشيد

هم به قدر تشنگي بايد چشيد

 

منبع: مهدي شريعتي -  نشريه گلستان قرآن - شماره 153

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 22:1  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

نقش قرآن و علوم قرآني در توليد علم

 

پيش درآمد

«بيان» و «بنان» (قلم) دو ركن اساسي علوم بشري هستند. آنچه امروزه به عنوان علوم و فنون، و نيز فرهنگ و تمدن در اختيار ماست, همگي مرهون قدرت بيان (نطق) و قلمي است كه خداوند به انسان ارزاني داشته و آن را بر ديگر مخلوقات مرجح آورده است. خداوند متعال در قرآن كريم، اعطاي اين دو نعمت بزرگ را در كنار «تعليم قرآن» به انسان يادآور شده است؛ در مورد تعليم «بيان» فرمود: )الرحمن علم القرآن، خلق الانسان, علمه البيان( و در مورد تعليم «قلم» فرمود: «اِقرا بِاسم ربك الّذي خلق ،خلق الانسان من علق, اقرا و ربك الاكرم, الذي علم بالقلم, علم الانسان ما لم يعلم» توليد هرگونه علم و دانشي با «خواندن» آغاز مي‌شود و نزول قرآن نيز با فرمان «اقرأ»(بخوان) آغاز گشته است، بدون شك وحي الهي و آموزه‌هاي وحيانيِ انبياء مهم‌ترين نقش را در راهنمايي انسان به خواندن و مطالعه در همه پديده‌ها و توليد دانش و علم ايفا كرده است، اما در اينجا سخن در اين مورد است كه امروزه قرآن و علوم و معارف قرآني چه نقشي را مي‌توانند در توليد و گسترش علوم ايفا كنند و رابطه آنها با علوم بشري چگونه قابل تبيين است. به نظرم امروزه در مورد نقش قرآن و به طور كلي دين و آموزه‌هاي ديني در توليد و گسترش علوم، نظريات غيرواقع‌بينانه‌اي عرضه مي‌شود كه ناشي از خلط بين جايگاه و كاركردهاي آموزه‌هاي ديني و علوم و معارف بشري است. در اين گفتار به نقش و جايگاه آموزه‌هاي قرآني در سه بخش مي‌پردازم:

 

الف) علوم بشري به طور اعم؛

ب) علوم انساني؛

ج) علوم قرآني.

 

نقش قرآن در توسعه علوم به معناي عام

همان طور كه در آغاز سخن اشاره شد ترديدي نيست كه قرآن در برانگيختن انديشه‌ها به سمت توليد علم و دانش نقش بسزايي را ايفا كرده است. قرآن در جامعه‌اي نازل شد كه اكثر قريب‌ به اتفاق مردمانش از نعمت خواندن- كه پايه علوم است- برخوردار نبودند. اين كتاب آسماني با امر به «خواندن» آغاز گشت و ديري نگذشت دانشمنداني را تربيت كرد كه در بيشتر دانش‌ها و فنون عصر خويش سرآمد شدند و اين امر ممكن نبود، مگر به مدد جنبش و نهضتي كه قرآن و آموزه‌هاي وحياني‌اش ايجاد كرد. اروپاي قرون وسطا با مشعل دانشي كه مسلمانان افروختند، توانستند به راه‌هاي روشني در زندگي رهنمون شوند، اما صرف نظر از اين نقش، برخي بر اين تصور بوده و هستند كه خود متن قرآن در بردارنده همه علوم است. برخي گفته‌اند: «بيش از 77 هزار علم در قرآن وجود دارد!» لذا كوشيده‌اند تا اثبات كنند در قرآن كريم اشاره‌‌هايي به قوانين طبيعي وجود دارد و آنها را به عنوان وجوه اعجاز علمي قرآن برشمرده‌اند. در همين سال‌هاي اخير با افرادي برخورد داشته‌ام كه سخت بر اين نظر خود پافشاري مي‌كردند و مي‌گفتند؛ قرآن مي‌تواند پاسخ‌گوي سؤالات ما در همه زمينه‌ها، اعم از اجتماعي، اقتصادي و علمي باشد؛ به عنوان نمونه با فردي روبه‌رو شدم كه تحصيل كرده آمريكا بود و در يكي از رشته‌هاي پزشكي به مدارج عالي علمي نيز دست يافته بود, ولي همين فرد مدعي شد كه ما مي‌توانيم با به كارگيري نرم‌افزارهاي رايانه‌اي هرگونه سؤالي را به قرآن عرضه كنيم و جواب صحيح آن را دريافت كنيم؛ براي مثال، مي‌گفت: «اگر ما اين سؤال را به قرآن عرضه كنيم كه آيا توليد آب گرمكن خورشيدي در ايران از نظر اقتصادي مقرون به صرفه است يا خير، در توان قرآن است كه به اين سؤال ما پاسخ ‌دهد!»بدون شك اين گونه ادعاها، مقرون به صواب نيست. بهترين دليل آن هم، ناكامي صاحبان اين گونه طرز تفكر در عرضه نمونه هايي براي اثبات ادعايشان است. بايد گفت كه اصولاً مبناي فكري اين گونه افراد اشتباه است. اين افراد نوعاً مي‌گويند كه قرآن به گفته خود: )بياناً لِكُلِّ شيء( است. اين اشخاص فكر مي‌كنند كه مطابق اين عبارت قرآني بايد بتوان جواب هر سؤالي را از قرآن كريم دريافت كرد. درحالي كه خود قرآن تصريح كرده است كه درباره برخي مسائل اصلاً سخن نگفته است؛ به طور مثال، در مورد نقل داستان پيامبران در قرآن مي‌خوانيم:) ورسلاً قد قصصناهم عليك من قبل لم نقصصهم عليه(؛ ) و پيامبراني را ]فرستاديم[ كه ]داستان[ آنها را براي تو پيش‌تر گفته‌ايم و پيامبراني كه ]داستان[ آنان را براي تو نگفته‌ايم(. همچنين خداوند در وصف كتاب موسي و الواحي كه در كوه طور بر آن حضرت نازل گرديد مي‌فرمايد: )و ثم آتينا موسي الكتاب تماماً علي الذي احسن و تفصيلا لكل شيء و هدي و رحمه لعلهم بلقاء ربهم يومنون ( ؛ ) سپس به موسي كتاب داديم تا (نعمت را) بر آن كه نيكي كرده است تمام كنيم, و براي روشن كردن هر چيز و براي رهنمون و بخشايش؛ شايد آنان به لقاي پروردگارشان ايمان آوردند( و نيز مي‌فرمايد: )و كتبنا له في الالواح من كل شيء موعظه و تفصيلاً لكل شيء(؛ )و براي او در الواح در هر زمينه، پندي و براي هر چيز، تفصيلي نوشتيم( آيا مي‌توان باور داشت كه در الواح موسي نيز همه چيز بيان شده است. بايد گفت همان‌طور كه مفسران نيز يادآور شده‌اند، منظور از «هرچيز»، آن چيزي است كه از تورات يا قرآن انتظار مي‌رفته و مي‌رود؛ به طور مثال، اگر كسي به ميهمانش بگويد كه ما همه چيز در خانه داريم, منظور او آن است كه وجود ميهمان براي او اسباب زحمت براي تهيه لوازم ميهماني نيست وخوراكي‌هايي را كه معمولاً براي برگزاري يك ميهماني لازم مي شود در خانه او حاضر است. بنابراين استدلال به جمله )تبياناً لكل شيء( براي اثبات اين فرضيه كه قرآن حاوي همه علوم و فنون است، استدلال نابجا و ناشي از سوء فهم است.

 

تأثير قرآن بر علوم انساني

امروزه آنچه كه به نام علوم انساني معروف است، بعد از رنسانس در كشور فرانسه زاده شد و از آنجا به كشورهاي ديگر راه يافت. امروزه كسي نمي‌تواند اهميت و نقش و اثرگذاري علوم انساني را بر جامعه منكر شود. پژوهش‌ها نشان مي‌دهد كه حدود 90 درصد از مغزهاي متفكر دنيا- كه برخي از آنها راه‌هاي سلطه بر جهان را به سياست مداران كشورهاي بزرگ مي‌آموزند- از متخصصان علوم انساني هستند. از اين رو، ضعف و بيماري در ساختار اين علوم، خواه ناخواه به پيكر اجتماع نيز سرايت مي‌كند. در مورد تعامل علوم انساني با دين و آموزه‌هاي ديني نظريات مختلفي مطرح است. عده‌اي بر اين باورند كه اساساً اين علوم، علومي وارداتي‌اند و بر پيش‌فرض‌ها و اصولي بنا نهاده شده‌اند كه با فرهنگ و تمدن اسلامي و ديني سازگار نيستند. بنابراين ما بايد براساس آموزه‌هاي قرآن و اسلام، علوم انساني نويني را از پايه بنا نهيم، اما به نظر من چنين تفكري قرين صواب نيست، يعني اين طور نيست كه همه ميراثي كه به عنوان علوم انساني در اختيار داريم متأثر از شرايط خاص حاكم بر جوامع غيرديني باشد، بلكه بسياري از يافته‌هاي اين علوم حاصل برخورد انديشه با واقعيت‌هاي حاكم بر انسان و جوامع انساني است، از اين رو براي همه جوامع انساني مفيد خواهد بود. البته منكر تعامل علوم انساني با ويژگي‌ها و خصوصيات هر يك از جوامع و از جمله جوامع اسلامي نيستيم. اين مسأله, طبيعي و حتي بديهي است. اين امر در مورد جابه جايي انواع طبيعت، همچون درختان هم صادق است ،تا چه رسد به علوم انساني؛ براي مثال، وقتي گلي يا نهالي را از جايي به جايي ديگر منتقل مي‌كنند، آب و خاك و هواي منطقه جديد بر آن اثر گذاشته، رنگ و بوي آن گل يا طعم و كيفيت ميوه آن نهال را تغيير مي‌دهند، اما چيزي كه مهم است آن است كه بدانيم بذر آن گل يا نهال آن درخت ميوه‌دار، صرف نظر از محيط و فضايي كه در آن مي‌رويند، داراي اصالت‌اند. از نظر ما علوم انساني نيز صرف‌نظر از تعامل با جوامع و فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي گوناگون داراي اصالت‌اند، از اين رو اين علوم در تعامل با اسلام و قرآن مي‌تواند رشد و توسعه‌اي متناسب با جامعه اسلامي و قرآني داشته باشد. بي‌هيچ ترديدي، قرآن بر زبان و ادبيات و فرهنگ و تمدن انساني اثر گذاشته و به آن رنگ و محتوايي ديگر بخشيده است. اين همان چيزي است كه تمدن اسلامي را رقم زده است. ما در اين زمينه مي‌توانيم نحوه تعامل آموزه‌هاي قرآني با فرد و جامعه و آنچه مربوط به آن دو است را در تاريخ مورد بررسي قرار دهيم و نقاط ضعف و قوت اين تعامل را دريابيم و در جهت توسعه روند‌هاي مثبت اين تعامل مورد استفاده قرار دهيم؛ به طور مثال، آموزش قرآن و تلاوت اين كتاب آسماني بر رفتارهاي مسلمانان تأثيري غيرقابل انكار داشته است، ما مي‌توانيم با بررسي چگونگي اين تأثير بر نقش و جايگاه قرآن و قرائت قرآن در رفتارهاي مسلمانان بيفزاييم؛ همچنين مي‌توان از آنچه مفسران قرآن كريم و نيز اديبان، متكلمان، فيلسوفان، عارفان، فقيهان و ديگران از قرآن كريم برداشت كرده‌اند در جهت توسعه و رشد علوم انساني مربوطه مورد استفاده قرار دهيم. معتقدم مي‌توان در كليه رشته‌هاي علوم انساني كه به نحوي توانايي استفاده از آموزه‌هاي قرآني و علوم مربوط به آن را دارند واحدهاي درسي گنجاند؛ به طور مثال، دقت نظرهايي كه در ترجمه قرآن كريم به ديگر زبان‌ها به كار رفته است، مي‌تواند براي دانش‌پژوهان رشته‌هاي مترجمي كاربرد مفيدي داشته باشد و برعكس، آنها نيز مي‌توانند در رشد و غنا بخشيدن به ترجمه‌هاي جديد قرآن مفيد و مؤثر واقع شوند. خلاصه آنكه رشته‌هاي علمي براساس تعامل ذهن انسان با رفتارهاي انساني و پديده‌هاي خارجي و رفتارهاي جوامع بشري، شكل مي‌گيرد و رشد و بالندگي مي‌يابد. به طور قطع قرآن و علوم و معارف قرآني مي‌تواند بر اين علوم و توسعه آنها مؤثر باشد.

 

علوم قرآني

از همان اوايل پيدايش اسلام اصطلاحاً علوم قرآني رواج يافت و تأليفات مستقل و موسعي با عنوان «علوم القرآن» توسط دانشمندان اسلامي به نگارش درآمد. منظور از علوم قرآن در اين تأليفات اعم است از موضوعاتي كه در قرآن در مورد آنها سخن رفته است؛ مانند: محكم و متشابه، امثال قرآن، سوگند‌هاي قرآن و .... يا مطالبي كه درباره قرآن بيان شده است؛ مانند: جمع آوري قرآن، تاريخ قرآن، خط قرآن و .... سال‌هاست كه عنوان «علوم قرآن» در دانشگاه‌ها به عنوان يك رشته تحصيلي درآمده و دانشوران و دانش‌پژوهاني با اين عنوان تحصيلات آكادميك خود را شروع كرده و به پايان رسانده‌اند و هم اينك دانشجويان بي‌شمار و دانش‌آموختگاني بسيار در اين رشته وجود دارند. بنده به عنوان فردي كه سال‌ها دانش آموخته و مدرس و پژوهش‌گر اين رشته تحصيلي هستم، براساس تجربياتي كه نصيبم شده، احساس مي‌كنم كه برنامه‌ها و محتواي درسي اين رشته، دانشجويان و دانش‌پژوهان را راضي نمي‌كند و از بسياري شنيده‌ام كه گفته‌اند قبل از ورود به اين رشته تصور ديگري از آن داشتيم و اكنون كه مشغول تحصيل شده‌ايم فاصله زيادي را بين واقعيت موجود با آن تصور قبلي مي‌بينيم. به هر حال هر كس به نحوي از اين رشته انتقاد مي‌كند؛ برخي از كهنگي برنامه‌هاي درسي آن مي‌نالند و برخي هم مدعي‌اند دروس مقاطع مختلف تحصيلي در اين رشته تكراري است و بسياري ديگر نيز از عدم جذابيت مطالب درسي اين رشته سخن مي‌رانند.بنابراين ضرورت دارد كه به آسيب‌شناسي اين رشته بپردازيم و آسيب‌هايي را كه باعث ركود اين رشته شده را شناسايي كرده و در جهت رفع آن آسيب‌ها گام برداريم. در اين بخش، لازم است چند نكته اساسي كه باعث آسيب‌پذيري اين رشته است را بررسي كنيم:

 

1.نابساماني در برنامه‌هاي درسي

متأسفانه برنامه‌هاي درسي در اين رشته از نابساماني‌هايي رنج مي‌برد كه مي‌توان به موارد زير به عنوان نقاط ضعف اين برنامه‌ها اشاره كرد:

 

الف) روزآمد نبودن؛

ب) تكرار موضوعات يكسان در مقاطع مختلف تحصيلي.

 

يك برنامه موفق آن است كه خود را با نيازهاي روز منطبق كند و بدين وسيله پويايي خود را نيز حفظ كند. در كشور ما سال‌ها پيش برنامه‌اي براي رشته علوم قرآن و حديث، آن هم با تكيه بر منابعي بسيار قديمي همچون الاتقان في علوم القرآن سيوطي، البرهان في علوم القرآن زركشي و مجمع البيان طبرسي نوشته شده و همچنان بدون هيچ تغييري همان برنامه دنبال مي‌شود. در اكثر مواد اين برنامه نه جذابيت خاصي وجود دارد و نه دانشجويان نسبت به مطالب آن احساس نياز مي‌كنند و نه پاسخ سؤالات خود را در آن مي‌يابند. وقتي دانشجويان به مقطع كارشناسي ارشد مي‌رسند، تكرار مواد درسي نيز مزيد بر علت مي‌شود و بر دل زدگي آنان مي‌افزايد. آنچه امروز به عنوان برنامه درسي علوم قرآن و حديث عرضه مي‌شود مانند آن است كه امروزه در رشته طب بخواهند قانون بوعلي را تدريس كنند و بر محور آن آموزش پزشكي را سامان دهند.بنابراين براي نجات اين رشته از ركود ضرورت دارد تا بازنگري اساسي در برنامه‌ها ايجاد شود. برنامه‌هاي درسي بايد براساس نيازها، مشكلات، سؤالات و شبهه‌ها طراحي شود. اگر اين موارد در برنامه‌ريزي درسي در نظر گرفته شود، قطعاً پويايي و تحول, قرين آن خواهد شد و در چنين صورتي است كه دانشجويان با علاقه دروس خود را دنبال مي‌كنند و علوم قرآني نيز نقش مولّد خود را در توليد علم پيدا خواهد كرد. موضوعاتي از قبيل: دروس تطبيقي بين قرآن و ديگر كتب آسماني، هرمنوتيك جديد و قواعد تفسير، اشكالات مستشرقان به مسائل گرامري قرآن، اشكالات مسيحيان به مطالب قرآن و ... مي‌تواند سوژه‌هاي خوبي براي دروس اين رشته باشد. علاوه بر اين، لازم است دروس را براي بررسي نظريات جديد در علوم قرآن و حديث اختصاص داد.

 

2.نابساماني در پذيرش دانشجو

در سال‌هاي اخير به صورت غيرقابل قبولي اين رشته تحصيلي در دانشگاه‌ها توسعه يافته و دانشكده‌هايي نيز از طرف نهادهايي چون اوقاف تأسيس شده است و گروه بي‌شماري از دانشجويان در اين رشته مشغول تحصيل هستند. بيشتر دانشجويان از دست‌يابي به شغل مناسب نااميد هستند و همين مسأله باعث بي‌رغبتي آنها به درس و بحث مي‌شود و اين امر نيز ركود در اين رشته را تشديد كرده است، واقعاً معلوم نيست كه با چه هدفي اين توسعه كمي در پذيرش دانشجو ايجاد و دنبال شده است.

 

3.عدم وجود گرايش‌هاي تخصصي

اين رشته در مقاطع كارشناسي، كارشناسي ارشد و دكتري با همين عنوان «علوم قرآن و حديث» عرضه مي‌شود, حال آنكه تنوع مطالب موجود در مباحث قرآني و حديثي اقتضا مي‌كند كه در دوره‌هاي تحصيلات تكميلي و بويژه مقطع دكتري، گرايش‌هاي تخصصي ايجاد شود. بايد توجه داشت كه نياز به گرايش عمومي قرآن و حديث تا مقطع كارشناسي در سطح نسبتاً وسيع لازم است، اما گرايش‌هاي تخصصي در سطح بسيار محدودتري بايد ايجاد شود. حتي لازم است گرايش‌هايي در زمينه رسم‌الخط قرآن، خط قرآن و سير تطور آن، نسخه‌شناسي قرآن و ... در سطح بسيار تخصصي و محدود عرضه شود. در اين صورت است كه مي‌توانيم هم حافظ و نگاهبان ميراث فرهنگي قرآن كريم باشيم و آنها را از خطر فراموشي و نابودي حفظ كنيم, و هم با اين كار، گرايش‌هاي متنوعي ايجاد مي‌كنيم و همه دانشجويان را در بخش عمومي قرآن و حديث معطّل نمي‌كنيم.

 

4.عدم آشنايي دانشجويان با زبان‌هاي خارجي

متأسفانه دانشجويان و حتي استادان رشته‌هاي علوم انساني، بويژه علوم اسلامي آشنايي كامل به زبان‌هاي خارجي ندارند. از اين رو از آگاهي نسبت به آنچه در جهان خارج درباره رشته آنها مي‌گذرد محروم هستند. لذا طبيعي است كه نسبت به اشكالات و نوآوري‌هايي كه از سوي ديگران مطرح مي‌شود، اظهار بي‌اطلاعي مي‌كنند. همين امر خود يكي از علل ركود رشته‌هاي الهيات، و از جمله علوم قرآن و حديث است.

به هر حال در اين مختصر در حد اقتضاء وقت و توان خود، گوشه‌اي از كمبودها و آسيب‌هاي اين رشته تحصيلي را بيان نمودم، اميد است دست‌اندركاران امر، با شناسايي اين آسيب‌ها و نواقص، گام جدي و مؤثري را در جهت شكوفايي و پويايي اين رشته مهم و اساسي علوم انساني بردارند.

 

 

منبع: گاهنامه فروغ انديشه -  محمد کاظم شاکر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 14:26  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

قرآن همراه انسان كامل

سخنراني آيت الله جوادي آملي

 

چيزي بالاتر از قرآن كريم در جهان خلقت به صورت كتاب در نيامده است. گرچه انسان كامل ـ رسول گرامي(ص) ـ در مقام نورانيت با ساير اهل بيت(ع) يك نورند، اما او كسي است كه قرآن همراه با او نازل شده است. بنابراين خداي سبحان وقتي در قرآن از پيام‌‌آورش ياد مي‌كند، طرزي سخن مي‌گويد كه معلوم مي‌شود قرآن به همراه پيامبر آمده، نه پيامبر به همراه قرآن. از اين تعبير بر مي‌آيد كه انسان كامل، سمتي دارد كه قرآن بايد همراه او باشد. و لذا خداوند در قرآن مي‌فرمايد:

از پيامبري كه فرستادم اطاعت كنيد و از نوري كه به همراه او نازل كردم كمك بگيريد.1

اين تعبير هم نشان مي‌دهد كه قرآن به همراه پيامبر است و چون اولين صادر، همين خاندانند كه يك نورند، بنابراين قرآن كريم يا در همين حدّ است يا از اين حد، در خلاف آنها نيست. در تلو آنهاست. و «اول ما صدر» [اولين فعلي كه از خداوند صادر شد] و «اول ما خلق» [اولين مخلوقي كه آفريده شد] هم، نور رسول‌الله(ص) است. و چون امام صادق(ع) و تمام ائمه(ع) طبق زيارت جامعه، يك نورند، اولين فيض، نور اين خاندان است. قرآن در شعاع اينها و با اينها است. اگر چيزي در قرآن باشد كه آن، همراه نداشته باشد، و چيزي در انسان كامل باشد كه در حوزة قرآن نباشد، اين همراهي و مصاحبت نيست. چون منظور از همراهي، اين نيست كه هر دو، يك راه را طي كنند، نظير دو اتومبيل كه در يك اتوبان حركت مي‌كنند، بلكه اگر صراط مستيقم و راه معنوي است هر دو در اين راهند. لذا اگر در قرآن كريم مطلبي باشد كه انسان كامل آن را نداند يا به آن عمل نكرده و به آن متخلق نباشد و همچنين در انسان كامل يك حقيقتي باشد كه قرآن آن را در بر نداشته باشد، اين اولين درجه اختلاف است. در حالي كه رسول گرامي(ص) در حديث ثقلين،2 به نفي تأكيدي،‌ اينها را از هم جدا نمي‌داند.

انسان كامل اگر بخواهد به صورت كتاب در بيايد مي‌شود قرآن، و اگر قرآن بخواهد به صورت انسان متجلي گردد، مي‌شود پيامبر(ص)، امام صادق و ساير ائمه(ع). اين يك حقيقت است كه گاهي به صورت «ثقل اكبر» و گاهي به صورت «ثقل اصغر» درآمده است. همان طور كه چهارده معصوم(ع) يك نورند. لذا وقتي به آن مقام رسيديم مي‌بينيم اين دو ثقل هم يك نورند. خداوند در بخشي از آيات قرآن كريم، از وجود مبارك رسول گرامي(ص) به عنوان «ذكر» ياد كرده است:

... قد أنزل الله إليكم ذكراً * رسولاً يتلوا عليكم آيات الله... .3

خدا بر شما ذكري نازل كرده است. پيامبري كه آيات خدا را برايتان مي‌خواند. يعني وجود مبارك حضرت رسول(ص) مي‌شود ذكر؛ قهراً رسول خدا، ذكر الله است همان طوري كه قرآن ذكر الله است. اين كه حضرت امير(ع) فرمود: از من بپرسيد قبل از آن كه مرا از دست دهيد، همانا من به راه‌هاي آسمان از راه‌هاي زمين آگاه‌تر هستم.4اين بيان همة ائمه(ع) است. منتهي همان طور كه تشكيل حكومت در نوبت حضرت امير(ع) ظهور كرد و حضرت توانست آن خطبه‌ها را ارائه كند، تشكيل حوزة فقهي هم در عصر وجود مبارك حضرت امام صادق(ع) ظهور كرد. لذا اگر در عصر ائمة ديگر هم اين امكانات فراهم بود، همان بيان نوراني حضرت امير(ع) و همان تشكيل و تأسيس حوزة علميه را ديگران هم داشتند. ما كه شيعيان وجود مبارك ائمه(ع) هستيم، در قبال تشيع مسئوليت خاصي داريم زيرا امام صادق(ع) مي‌فرمايد:بر هر مسلماني كه ما را مي‌شناسد، لازم است كه در هر شبانه‌روز اعمالش را بر خودش عرضه كند.5بر هر شيعه‌اي لازم و ضروري است كه تمام اعمال شبانه‌روزش را ارزيابي كند. اما آن ارزياب چيست كه بتواند به وسيله آن، اعمالش را بسنجد؟ فرمود: آن چيزي كه ميزان است و مي‌تواند ارزياب باشد، جان شيعه است. بنابراين بيش از هر چيزي بايد اين ترازو را سالم نگه داريم؛ زيرا در درون ما يك فطرتي نهادينه شده كه خداي سبحان ما را با آن ترازو خلق كرده است. بايد تلاش و كوشش كنيم به اين ترازو آسيبي نرسد. يا اصلاً گرد و غبار [بر آن] ننشيند و اگر خداي نكرده لغزشي هم هست، در بيرون از دروازة اين ترازو ظهور كند نه به دل، اما اگر به خود اين جان نشست... آن وقت اين ترازو و ماشين حساب، مي‌شود دست خورده كه با آن، محاسبه دقيق ممكن نخواهد بود. اين همان است كه فرمود:و هم يحسبون أنّهم يحسنون صنعاً.6يك عده كار بد مي‌كنند ولي باورشان اين است كه كار خوب مي‌كنند. بررسي، فكر و مطالعه هم مي‌كنند، اما چه كنند، ترازو خراب است. اين كه در بعضي روايات فرمودند:ميان خود و خدا پرده‌اي قرار ده.7 همين است كه ترازو را سالم نگه بداريم زيرا يك راه مستقيمي بايد بين ما و خدايمان باشد كه آن را آلوده نكنيم و نبنديم تا اگر اعمالمان را بر جانمان عرضه كرديم، اين ترازو پاسخ بدهد كه اين عمل سنگين است تا خوشحال شويم... يا سبك‌مغز و بي‌مغز [است] تا نگران بشويم. بتوانيم خودمان را براي رفتن به آنجا آماده كنيم و بايد چيزي ببريم كه آنجا نباشد تا از ما بخرند. متاعي كه آنجا خريدار دارد، فقر، تواضع، فروتني و... است كه آنجا نيست.رسالت حوزويان و دانشگاهيان... از اين فرمايش امام صادق(ع) آشكار مي‌شود:خداوند رحمت كند مرداني را كه چراغ و پرچم (نشان) [هدايت] مي‌باشند.8اين است كه چراغ راه مردم باشيد؛ زيرا در اين صورت شيعه نه تنها خود به بيراهه نمي‌رود، بلكه راه را هم به ديگران نشان مي‌دهد، خداي سبحان به رسولش مي‌فرمايد: شما را چراغ روشن روشنگر قرار داديم.9امام صادق(ع) همين وصف را براي شيعيانش ذكر كرده كه شيعة ما چراغ امت است. منتهي حضرت رسول‌الله(ص) سراج منير است براي كل جهان جن و ملك در طول تاريخ. چون انسان كامل معلم همه هست. ما هم كه شيعيان او هستيم در حوزة خود، به اندازه هستي‌مان مي‌توانيم يك منطقة وسيعي را روشن كنيم. بعد حضرت امام صادق(ع) مي‌فرمايد: وقتي توانستيد براي ديگران سراج منير باشد، آن وقت فرشتگان با شما مصافحة مي‌كنند. و اين عبادت است نه عادت و تبرك، همانند مصافحه مأموم با امام بعد از اقامة نماز جماعت. اين توقعي است كه حضرت(ع) لااقل از حوزويان، دانشگاهيان و قرآن‌پژوهان دارد.

پي‌نوشت‌ها:

1. سورة اعراف (7)، آية 157.

2. شيخ حر عاملي، وسائل‌الشيعه، ج8، ص19، ح9.

3. سورة طلاق (65)، آية 10 و 11.

4. نهج‌البلاغه، ترجمه و شرح فيض‌الاسلام، خطبه 231؛ سلوني قبل أن تفقدوني فلأنا بطرق السّماء أعلم منّي بطرق الأرض.

5. ميرزا حسين نوري، مستدرك الوسايل، ج12، ص153؛ حقّ علي كلّ مسلم يعرفنا أن يعرض عمله في كلّ يوم و ليلة علي نفسه.

6. سورة شمس (91) آية 10.

7. شيخ حر عاملي، همان، ج15، ص242؛ إجعل بينك و بين الله ستراً.

8. ميرزا حسين نوري، همان، ج12، ص291؛ رحم الله قوماً كانوا سراجاً و مناراً.

9. سورة احزاب (33)، آية 46.

 

منبع : ماهنامه موعود شماره 68 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:37  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

قدر قرآن

بحثي در زيبايي شناسي قرآن

جهان اسلام در متن جهان بيني و اعتقادات خود، دو يادگار الهي از حضرت حق دارد كه بنا به انتساب مستقيم به حضرت «او» تمامي معنا و معنويت و وجود و ماهيت يك مسلمان را در همه ابعاد از فرم و معنا شكل مي دهند. از اين دو يادگار مستقيم الهي يكي قرآن است كه كلمات نازله پروردگار بر جان و قلب رسول گرامي اسلام است و ديگري خانه خدا يا بيت العتيقي كه «اول بيت وضع للناس» است (اولين بيتي كه براي انسان ها برپا گرديد) اين هر دو بنيان مجرد كه در قالب هنر مجسم گرديد و از يادگار اول، خوشنويسي به عنوان اولين و شكوهمند ترين بعد هنري اسلام (كه خود مبنايي بر هنرهاي ديگر بصري چون تذهيب، نگارگري و كتاب آرايي شد) و از يادگار دوم، معماري مقدس در اسلام بنيان گرفت و به پا گرديد، آثار و عظمت هايي خلق شد كه تمامي معنا و فرم هنر اسلامي را هويت بخشيده و معنا داد. از خوشنويسي و تمامي هنرهاي وابسته به آن بايد در مجال ديگري سخن گفت و تمامي راز و رموز اين هنر اول را از يك سو و ظرافت ها و لطافت هاي زيباشناسانه اش را از ديگر سو مورد تأمل و تدقق قرار داد. از اين رو محور اين مطلب بررسي «حُسن» و «قدر» در قرآن و تبيين بنيان هاي نظري زيبايي شناسي اسلامي است. بحث را با معنا و مفهوم قدر در قرآن ادامه مي دهيم. اگر در پس هر كالبدي، معنايي نهفته و هر محتوايي را وجود قالب، گريز ناپذير باشد و اگر در عميق ترين بنيان هاي نظري هنر (و به ويژه هنر مقدس) نسبت بين محتوا و قالب يا فرم و معنا نسبتي انفكاك ناپذير باشد آن گاه اين سؤال جدي مطرح است كه انديشه و آييني كه هنرش وامدار قوه خيال و عالم مثال است و در تجلي معنا و محتواي خود چه قالبي را برمي گزيند؟ البته با فرض اين معنا كه چنين قالبي بايد اصالتاً هويتي مماثل و مشابه عناصر معنوي خود داشته باشد ورنه قطعاً نمي تواند مجلاي آن معاني در صورت و فرم خويش باشد. از ديدگاه ما اين فرم و صورت قطعاً بايد از مفاهيمي چون عناصر كليدي جهان بيني اسلامي برآيد، مفاهيمي چون، وجود مطلق، وحدت مطلقه وجود، شهود، نور، مراتب ظهور نور در عالم وجود، عالم مثال و نيز صور نوراني آن، تا بتواند هم ممثل اصل سنخيت قالب و محتوا در هنر اسلامي باشد و هم قابليت پذيرش آن صور را دارا باشد.در قرآن كه اصيل ترين منبع انديشه اسلامي است، صورت فيزيكي و ساختاري عالم در قالب يكي از كليدي ترين واژه هاي جهان بيني اسلامي يعني «قدر» بيان شده است. اين واژه دو ويژگي اساسي دارد كه بنابه آن مناسب ترين گزينه براي تبيين هويت فرمي هنر اسلامي است: اولاً ارتباطي بسيار وثيق و عميق با مفاهيمي چون نور، خلق، حُسن و زيبايي دارد و ثانياً در روايات اسلامي، معادل علومي است (چون رياضيات و هندسه) كه از يك سو دقيقاً طراح ساختار كالبدي هنر اسلامي است- به ويژه در معماري اسلامي كه خود بستر و مظهر تمامي ابعاد هنر اسلامي است چون كتيبه نگاري، تذهيب، مقرنس كاري، آيينه كاري، مرقع كاري، نقوش اسليمي و... و از ديگر سو هويتي دارد كه كاملاً مماثل و معادل عالم مثال است. دلايل اين مدعيات در پي خواهد آمد اما در ابتدا ضروري است «قدر» در قرآن را مورد تأمل و تدقق قرار دهيم.

 

الف: قدر در قرآن

قدر در قرآن معاني وسيع و گسترده اي دارد كه ذيلاً به آنها اشاره مي شود:

الف) علماي لغت آن را در ابتدا قدرت، معنا كرده اند: القدره اذا وصف بها الانسان (۱) و دليل قرآني آن را آياتي دانسته اند كه خداوند را قدير معرفي كند (انه علي ماشاء قدير و نيز آيه عند مليك مقتدر)

ب) قدر به معناي تنگ گرفتن كه نقطه مقابل بسط و توسعه است: «الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر» خدا روزي را براي هر كس كه بخواهد وسعت داده و يا تنگ مي گيرد. (رعد-۲۶)

ج) قدر به معناي تقدير، اندازه و اندازه گيري است.

شاهد مثال اين معنا آيات زير است «قد جعل الله لكل شئ قدرا» خدا براي هر چيزي اندازه اي معين قرار داده است. (طلاق ۳) «انا كل شئ خلقناه بقدر» (قمر ۴۹) «وفجرنا الارض عيوناً فالتقي الماء علي امر قد قدر» شكافتيم زمين را به چشمه هايي، پس آب آسمان و زمين به هم رسيدند به نحوي كه تقدير شده بود بدون زيادت و نقصان (قمر۱۲)

د) قدر به معناي شأن و منزلت، يعني به يك عبارت قدر، تنها بيان كميت اشياء محسوس نيست بلكه براي معاني غيرمحسوس نيز به كار مي رود و در اين راستا به معناي احترام، وقار، عظمت و شأن اجتماعي شخص است. همانند معناي مطرح در آيه «و ما قدروالله حق قدره اذ قالوا ما انزل الله علي بشر من شئ» بدين ترتيب قدر در قاموس قرآن، معاني قدرت، اندازه، منزلت و تنگ گرفتن دارد ولي ما از ميان اين معاني،  بنابه تناسب بحث، معناي اندازه گيري و تعين را برگزيده و اين معنا را در قاموس قرآن مورد توجه و تأمل قرار مي دهيم.

 

ب: قدر و هندسه

ما از دو معناي فوق، تقدير به معناي اندازه گيري و تعين تمامي مخلوقات در ظرف و وجه خاص را مورد بحث قرار مي دهيم، زيرا معتقديم هندسه در علوم اسلامي به دليل پيوند تنگاتنگي كه با مفهوم قدر در قرآن دارد (و ما از آن سخن خواهيم گفت) خود نوعي بازآفريني تقدير و تعين الهي در معماري و صور هندسي اسليمي است. به عبارت ديگر «مهندس» در ساحت هنر اسلامي، باز آفريننده صور عالم مثال در دو بعد تجريدي و مادي است. بعد تجريدي در صور انتزاعي خود را نشان مي دهد و بعد مادي در قالب معماري بنا- به ويژه معماري مسجد و مقبره- زيرا كه بنا، خود نوعي تأويل و نمادي از معنا است زيرا مثلاً كاربرد عنواني چون «خانه خدا» براي مسجد جز با رويكرد تأويلي قابل ادراك نيست- دقيقاً بدين دليل كه خانه، مفهومي كاملاً مادي و خدا حقيقتي كاملاً ما بعد الطبيعي است- دلايل ما براين ارتباط، ادله زير است:

الف: اولين و مهم ترين دليل بر ارتباط ميان قدر و هندسه (كه اساس معماري قدسي در هنر اسلامي است) حديثي از امام هشتم شيعيان است كه هندسه را همان قدر مي دانند. امام علي بن موسي الرضا(ع) در حديثي مذكور در اصول كافي خطاب به يونس بن عبدالرحمن مي فرمايند: «فتعلم ما القدر، مي داني كه قدر چيست؟ پاسخ مي دهد: نه، حضرت مي فرمايند: هي الهندسه و وضع الحدود من البقاء والفناء(۳) قدر همان هندسه و مرزبندي است، مانند مقدار بقا و زمان فنا.» همچنين «در لغت فصيح قرآني قدر (به فتح ق و سكون د) مطلق اندازه است و به فتح هر دو (هم ق هم د) اندازه معين: انا كل شي خلقنا بقدر، و هرچه در خارج تحقق مي يابد با اندازه معين است كه آن صورت حساب شده است و خود كلمه خلق، ايجاد به اندازه است» (۴)

بنابر اين علم هندسه در اسلام، محاكات و تقليد همان تقدير و تعيني است كه حضرت حق در خلق موجودات و كائنات دارند. مفسران قرآن نيز در شرح آيه «و ماننزله الابقدر معلوم» (حجر ۲۱) قدر را «عبارت از خصوصيت وجودي و كيفيت خلقت هر موجود مي دانند» (۵)

ب: ماهيت انتزاعي هنر اسلامي (كه گفتيم به دليل تلاش اين هنر، در انعكاس صور نوراني عالم مثال است) ارتباطي تنگاتنگ با ماهيت نيمه تجريدي علوم هندسي و رياضيات دارد. به عبارت ديگر هندسه و رياضيات اولاً با عرفان و نگرش اشراقي يونانيان- به ويژه فيثاغورثيان و پس از آنها افلاطون- پيوند خورده و هويتي عارفانه و راز ورانه يافته بود و ثانياً به دليل همين ماهيت نيمه تجريدي، كاملاً با عالم مثال كه منشاء هنر اسلامي بود و خود نيز در ميانه عالم معقول و محسوس قرار داشت منطبق بود. به عنوان مثال در شرح برقلس بر اصول اقليدس آمده بود: «رياضيات در موضعي ميانه مابين عوالم معقول و محسوس واقع است و درون خود تشابهات عديده به امور الهيه و هم تماثلات متعدد به نسبت هاي جسماني دارد. اشكال رياضي و همه مدركات بالجمله مواضعي واسط دارند در انقسام، دون امور عقلي اند ليكن در برائت از ماده وراي محسوسات اند.» (۶) از ديگر سو ساختار تجريدي- كه به ويژه در رموز عددي قرآن و فرهنگ اسلامي برآن تأكيد مي شد- اين علو م را به علومي قدسي تبديل ساخته بود كه مي توانست به عنوان زيربنا براي هر دانشمند و هنرمند مسلماني مورد استفاده قرار گيرد.

ج: تاريخ هنر اسلامي به ويژه در معماري (كه هنر نظم بخشيدن به فضاست) بيانگر نوع نگاه ويژه و خاص مهندسان، معماران و هنرمندان مسلمان به هندسه و كاربرد آن در هنر قدسي است و اين معنا همچنان كه شرح خواهيم داد نه تنها از ميراث هرمسي تغذيه مي كرد بلكه علاوه (بر نكات فوق الذكر) الگويي قرآني نيز براي خود داشت و آن شرح ساخت خانه نحل (زنبور) و اشاره به ظرافت هاي معماري و مهندسي آن در روايات اسلامي بود. به عنوان مثال در جلد ۶۱ بحارالانوار (به عنوان دايره المعارف احاديث اسلامي) در شگفتي هاي مهندسي خانه زنبور رواياتي وارد شده است كه بنابه صدور آنها در قرون اول و دوم هجري مي توانست به عنوان الگويي، توجه معماران مسلمان را به خود جلب سازد. از نمونه هاي تاريخي بسيار جالب در اين الگوگيري تأكيد و شرح اخوان الصفا در رساله رياضي در مورد نوع خانه سازي عنكبوت و استحكام آن است(۷).

 

ج: هندسه مقدس در معنا و معماري

در اين بخش ما به بررسي بنيانهاي نظري معماري اسلامي پرداخته و بنا به محوريت رساله كه كشف بنيادهاي عرفاني هنر اسلامي است و نيز آن گونه كه در فصل پيش ديديم، از اصلي ترين اجزاء تعريف جمال و زيبايي در هنر اسلامي، تناسب است، مبناي بحث خود را «هندسه مقدس» يا كالبد و ساختار فيزيكي هنر اسلامي به ويژه در معماري قرار مي دهيم، و در اين راه باز هم از قرآن آغاز مي كنيم زيرا اتفاقا عوامل فوق چنان در اين كتاب آسماني با هم تركيب يافته و ظهور، وضوح و روشني يافته اند كه خود به تنهايي، غايت بحث را روشن مي سازد. در قرآن اصطلاحاتي چون الله، قدر، خلق، نور، صور و حسن (جمال) فضاي دوسويه اي مي آفرينند كه از يك سو بر خداي خلاق و قادري دلالت مي كنند كه از جمله صفات جمالي او، نور است و از ديگر سو بر عالمي كه تجلي صفات اوست و به بنا به اصل تبعيت مجلا از متجلي، جهان، عالمي سراسر نور، زيبايي و تناسب است.

نسبت ميان خداوند و مفاهيمي چون قدر، خلق، نور، صور، حسن (فاحسن صوركم) و رنگ (صبغه الله من احسن) كه از ديدگاه ما اجزاي اصلي هنر اسلامي اند و در قرآن بسيار شگفت انگيز است، به آيات زير كه در ابتدا بدون هيچ گونه تفسيري صرفا در كنار هم آورده مي شوند توجه كنيد:

الف) نسبت خلق و قدر

يخلق مايشاء الله علي كل شيء قدير _ مائده ۱۹

يخلق الله مايشاء الله علي كل شيءقدير _ نور ۴۵

انا كل شيء خلقناه بقدر _ قمر ،۴۹ ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شيء قدرا _ طلاق ۳

ان من شيء الا عندنا خزائنه و ما نزله الا بقدر معلوم _ ۲۱

ب) نسبت الله، خلق و نور

الله نورالسموات والارض _نور ،۳۵ واشرقت الارض بنور ربها _ زمر ۶۹

ج) نسبت الله، حسن و خلق

الله لا اله الا هوالاسماء الحسني _ طه ۸

الذي احسن كل شيء خلقه و بدأ خلق الانسان من طين _ سجده ۷

ثم انشأنا خلقا فتبارك الله احسن الخالقين _ مؤمنون ۱۴

لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم _ تين ۴

د) نسبت الله، حسن، خلق و صور

هوالله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني _ حشر ۲۴

هـ) نسبت الله، حسن ورنگ

صبغه الله و من احسن من الله صبغه و نحن له عابدون _ بقره ۱۳۸

نفس كنار هم قرار گرفتن اين آيات و نيز توجه به تمامي مباحث حكمي و عرفاني (كه از آغاز به آن اشاره داشتيم) به صراحت نشان مي دهند كه خداوند، يكتا نور عالم است و عالم مخلوق او در نهايت حسن و زيبايي است و در جمال و غايت تناسب است در جلال. بنا به قرآن و روايات، وجه جمالي آن در قرآن حسن است (الذي احسن كل شي خلقه) و وجه جلالي آن، قدر (انا كل شي بقدر) و اين همان بازتاب صفات جلالي و جمالي حضرت حق است.

نسبت ميان نور و قدر در آيات فوق چنان تنگاتنگ و نزديك است كه شخصي مانند ابن هيثم در تعريف حسن از ۲۲ عامل سخن مي گويد كه مهمترين آنها پس از نور و رنگ، تناسب يا همان قد راست ( «رنگها و طرحهاي رخشان و ناب، آنگاه كه نظمي بهنجار و يكدست داشته باشند نيكوترند تا آن كه فاقد نظم باشند» ) (۸) و چنان كه ديديم مبناي اين تعريف، مطلقا قرآني و اسلامي است و صرفا نمي تواند متاثر از ديدگاه يونانيان پيرامون زيبايي باشد (۹) زيرا در دنياي اسلام، نهضت ترجمه پس از خود، نهضتي تأليفي را نيز به دنبال داشت. نهضتي كه بنيانهاي نظري خود را براساس متون و منابع كاملا اسلامي قرار داده بود، و اصولا متكلمان و علماي يك دين در پردازش، تبيين و بنيادگذاري مباني نظري انديشه خود قطعا در ابتدا به مباني سنتي خويش رجوع كرده و اگر در ابتدا چنين نكنند دست كم به انطباق استنباط ها و دريافت هاي خود با مراجع و منابع سنتي مي پردازند. دنياي اسلامي در مورد هر دو مسئله فوق مصاديق روشني دارد از يك سو در علم كلام، جهان اسلام براساس بنيانهاي نظري خود اين علم را پايه گذاري كرده و از سوي ديگر در فلسفه شاهد تلاش فوق العاده كساني چون، كندي، فارابي، ابن سينا در انطباق مفاهيم فلسفي با آيات قرآني هستيم. بنابراين، آن چه پيرامون معناي ذاتي زيبايي و حتي قدر ذكر مي شود شايد در بنيانهاي معنوي خود تاثيراتي از انديشه هاي يوناني، سرياني يا هرمسي داشته باشد، اما قطعا در بنيانهاي معنوي خود متاثر از جهان بيني خاص قرآن و روايات است. اين ادعا را آيات فوق الذكر اثبات مي كند زيرا اگر ما قدر را تناسب و توازن تعريف كنيم به صراحت در مي يابيم كه ارتباط ميان خلق، قدر و زيبايي در قرآن بسي روشن و حيرت انگيز است: از يك سو خداوند در آيه ۴۹ سوره قمر مي فرمايد: «انا كل شيء خلقناه بقدر» و در آيه ۷ سوره سجده «الذي احسن كل شيء خلقه» . بدين ترتيب خلق دو صفت دارد: قدر (تناسب) و حسن (زيبايي) كه اتفاقا يكي بر صفت جمالي حق (حسن) و ديگري بر صفت جلالي حق (قدر) دلالت مي كند. يعني اگر بپذيريم كه خداوند داراي صفات جمالي و جلالي است و بر اين اساس عالم خلقتش نيز تجلي همان صفات است، آن گاه مي توانيم رابطه بين «خلق به قدر» و «خلق به حسن» را كاملا ادراك كنيم. حسن خلق «نماد صفت جمالي حق و» قدر خلق «نماد جلوه جلالي اوست حال اگر خداوند نور هستي (الله نورالسموات والارض) و خلق جلوه تجلي او باشد (اني كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق) ساختار اين خلق به تناسب (قدر) و صورت او به زيبايي و حسن است به ويژه كه در اين صورتگري خود در آيه اي ديگر با زيبايي پيوند مي خورد (هوالله الخالق الباري المصور له الاسماء الحسني _ حشر -۲۴)

از سوي ديگر تناسب كه در نورشناسي اسلامي از اركان زيبايي شناسي اسلامي است عاملي است كه پيوند ارگانيك نور و وجود را ميسر مي سازد. به يك عبارت اگر تجلي را ظهور نور وجود بدانيم، تناسب (يا همان قدر) قالب و ساختار آن است، بدين معنا كه تجلي در نظامي هماهنگ و متناسب جريان مي يابد. به ديگر سخن اين تناسب و نظم است كه وحدت را در ابعاد گسترده كثرت متجلي ساخته و با نظم شگفت انگيزي همزمان دو معنا را روايت مي كند:

اولا- تجلي لايتناهي وحدت كه در نظم هندسي خود را نمودار مي سازد (دقيقا به اين دليل كه نظم خود وحدت آفرين و وحدت نما است) و دوم تقارن و تناسب بي نظيري كه كثرت را تحويل به وحدت مي كند. در وجود و حضور اين قدر و توازن، چنانچه خللي وارد شود كثرت قطعا، تمثال و نمودار وحدت نخواهد بود:» درست به همان ترتيب كه همه اشكال از نقطه و همه اعداد از واحد پديدار مي شود، هر كثرتي نيز از پديدآورنده جهان به وجود مي آيد كه خود احد و واحد است. چون اعداد و اشكال را به معناي فيثاغورثي آنها _ يعني به عنوان جوانب وجودي وحدت و نه تنها به عنوان كميت محض _ در نظر بگيريم وسيله اي مي شوند كه با آنها كثرت از وحدت حكايت مي كند.



نکته :
قرآن زیبایی شناسی هنر اسلامی معماری اسلامی

 

منبع: روزنامه همشهری -  دكتر حسن بلخاري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 19:26  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

اهمیت انس با قرآن در جوانی

ویژگیهای دوران جوانی خصوصیات روحی – روانی و ویژگیهای اساسی این دوران نظر تمامی مکاتب و علوم تربیتی را به خود معطوف داشته است و تمامی ادیان ، مذاهب و مکتب های فکری ، بدون استثناء برا ین نکته اذعان و اتفاق نظر دارند که زیر بنای شخصیت انسانی و شالوده حیات مفید او در زمان جوانی تکوین خواهد یافت و سر نوشت غیرتمند یا ذلت بار او در جوانی رقم خواهد خورد . فطرت پاک و بی آلایش ، استعداد و نشاط ، خود جوشی و خود باوری ، خلاقیت و ابتکار ، قدرتمند ی و خستگی ناپذیر ، همه و همه خصوصیات ارزشمند دوران جوانی هستند که بر نامه ریزی صحیح و مدبرانه و استفاده درست و به موقع ا ز آنها می تواند جامعه انسانی را به فلاح وسعاد ت برساند و لذا مربیان و معلمان جامعه ، رهبران و اندیشمندان دلسوز ، و پیامبران و حکیمان الهی همگی دراین راستا تلاش نموده ا دستورات ، رهنمودها و الگوهای تربیتی خویش را ارائه نموده اند ودر رساندن جامعه به سعادت و پیروزی جوانان ، مهمترین هدف و مخاطبین آنها بوده اند . در عین حال با مروری سریع به تاریخ گذشته در می یابیم که جوانان پرشور وبا انگیزه ، با صداقت ذاتی خود مهمترین حامیان وصادق ترین رهروان مصلحان بزرگ و مربیان و انقلابیون  جهان بوده اند . رسول اکرم ( ص) می فرمایند : ‹‹ جوانان گرد من جمع شدند و مرا حمایت کردند و پیروان با من مخالفت داشتند ›› ‹‹ خالفنی الشیوخ و خالفتی الشباب ›› . حضرت علی ( ص) درنامه بسیار مهم و تربیتی خود به فرزند شان امام حسین ( ع) با تعبیر شیوایی می فرمایند : جز این نیست که قلب نو جوان همچون زمین خالی است که پذیرایی هر بذری خواهد بود . ›› ( نامه 31 نهج البلاغه ) . بنابراین قلب نو جوان مستعد فراگیری هر گونه آموزنده ای اعم از حق یا باطل ، درست یا نادرست می باشد ، امام صادق (ع) در تعبیر ی زیبا و البته از منظری دیگر قلب انسان را به آینه ای صاف و صیقلی تشبیه فرموده اند که با هر گناه نقطه ای سیاه و زنگاری برای آینه می نشیند و چنانچه انسان از گناه تو به نماید این زنگار پاک می شود . در غیر این صورت این نکات سیاه کم کم ( با تکرار گناه ) آینه صیقلی قلب را به جسمی کدر و زنگار گرفته تبدیل می نماید و شقاوت قلب ضمن اینکه جوان را با تعبیر ‹‹ جدید العهد با خداوند ›› مخاطب قرار می دهند . در اهمیت خود سازی و تربیت و تهذیب نفس د رجوانی چنین می فرماید : ‹‹ شما جوانان از حالا باید شروع کنید به جهاد اکبر و نگذارید که قوای جسمانی از دستتان برود ، هر چه قوای جوانی از دست برود ، ریشه های اخلاق فاسد در انسان زیادتر می شود و جهاد مشکل تر ، جوان زودتر می تواند در این جهاد پیرو ز شود نگذارید در اصلاح خودتان زمان جوانی به زمان پیری بیفتد ، انسان تا قوای جوانیش هست ، تا روح لطیف جوانی هست ، تا ریشه های فیاد در او کم است ، می تواند خودش را اصلاح کند ››( صحیفه نور ، ج 7 ، ص 211) . دین مبین اسلام که برنامه سعادت دنیا و آخرت انسان ها را به همراه دارد ، انسان را دارای فطرتی پاک و حق گرا ( حنیف ) و الهی ، ( فطرت الله التی فطر الناس علیها ) می داند و در جهت ترغیب انسان به پاک نگاهداشتن ضمیر و فطرت نگاه و یژه ای به دوران جوانی دارد . رسول اکرم ( ص) فرمو دند : ‹‹ خداوند به وجود جوانان اهل عبادت ، بر فرشتگان افتخار و مباهات می کند و می فرماید بنده مرا ببینید که به خاطرمن چگونه از لذتهای جسمانی خویش گذشته است ›› (میزان الحکمه ، ج 1 ، ص 9 ) . همچنین فرمودند :‹‹ بر تری فردی که در جوانی خدا را عبادت می کند بر پیری که پس از پیر شدن به عبادت می پردازد مانند برتری پیامبران الهی نسبت به سایر مردم است ( الحیاة جلد 5 ، ص 9) . 2- ویژگی های قرآن کریم : قرآن کریم به عنوان آخرین کتاب الهی و معجزه جاویدان پیامبران اکرم ( ص) که شخص  ایشان به عنوان خاتم النبیین و آخرین پیامبرالهی مطرح می باشند . دارای ویژ گی های منحصر به فردی د ر مقایسه با سایر کتب الهی می باشد که آن را از سایر کتب کاملاً متمایز می نماید . شاید مهمترین عامل و علت این تمایز و و یژ گی های انحصاری در این باشد که بعد از بعثت رسول اکرم ( ص) و نزول قرآن مجید ، ارسال رسولان و بعثت پیامبر خاتمه یافت و لذا محتوال وحی الهی در قالب قرآن کریم ، بشر را الی الا بد از کتب دیگر بی نیاز می نماید ، به عبارتی قرآن مجید یک معجزه ابدی و در عین حال کتاب هدایت انسانها تا ابد خواهد بود . بنابراین ارتباط کلیه انسانهای طالب سعادت و هدایت با قرآن در تمامی عصرها و نسل ها ، امری بدیهی و اجتناب ناپذیر است . نتیجه اینکه حال که خداوند انسان را با فطرتی پاک آفریده است و این فطرت پاک در ایام جوانی قابل بهر ه برداری در مسیر هدایت و کمال به بهترین وجه می باشد . و حال که قرآن کتاب هدایت و تربیت فطرت الهی انسان به سوی کمال و رشد می باشد . بنابراین بهترین زمان برای بهره بردار ی و تربیت یافتن از آن در همان جوانی است و این عقلانی ترین روش برای فلاح و رستگاری انسان است که در جوانی با قرآن مانوس شد . امام صادق ( ع) می فرمایند : ‹‹ کسی که در جوانی قرآن بیاموزد ، قرآن با گوشت و پوست و خون او آمیخته خواهد شد ››

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 22:49  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

درمان تب :
‹‹ و الیل اذایغشی و النهار اذا تجلّی ... ››
اگر سوره ‹‹ لیل ›› را بنویسد و بشوید و کسی که دایم تب دارد از آب آن بنو شد تب او از بین خواهد رفت . ( خواص الایات ، ص 155 ) .


درمان سر درد :
امام صادق ( ع) فرمود : کسی که قطسه می زند و بعد از آن ‹‹ فاتحه ›› سوره حمد را بخواند و بعد از آن بر کف دست خود فوت کند و بعد بر سر و صورت خود بمالد از درد سد و چشم واز آمدن خون از بینی در امان خواهد بود . ( خواص الایات ص 6 ) .

درمان درد شکم :
امام صادق (ع) فرمود : اگر کسی سوره ی ‹‹ تکاثر›› را برای خر سندی و از بین بردن دردهای شکم ده بار بخواند مقصوداوحاصل می شود و در د شکم او شفا پیدا خواهد کرد . ( خواص الایات ، ص 162 ).


درمان دردقلب :
با آنه ی 72 سوره بقره : و اذا قتلتم نفساً فادّ ارءتم  فیها و الله مخرج ما کنتم تکتمون
و بیاد آورید هنگامی را که قردی را به قتل رساندید پس در باره ی قاتل او به نزاع پرداختید و خداوند آنچه را مخفی می داشتید آشکار می سازد .
پیامبر گرامی اسلام ( ص) فرمود وقتی که قلب تو درد می گیرد این آیه کریمه را تلاوت کن که شفا پیدا خواهد کرد .

درمان غفلت :
امام رضا ( ع) فرمودند : هر کس روز جععه بعد از تماز صبح هفتاد مرتبه بگوید ‹‹ یا فتاح›› و دست بر سینه خود فرود آورد زنگ غفلت از دل او برود و به هر کس روی بیاورد کارش پیش می رود
(خواص الایات . ص 61 ).


درمان عذاب و فشار قبر :
امام رضا ( ع) فرمود هر کس هر روز جمعه اسم اعظم ‹‹ الباری ›› را یکصد بار بگوید خداوندمتعال او را در قبر تنها نگذارد و از برای ا و مومنی و همه ی فرستد ( خواص الایات ص   50).

 منبع : قرآن نت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 22:47  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

سلاح كارساز او ، كه با آن بن بست ها را مي شكست ، روزه بود ( 16 بارروزه در 35 سال ). او روزه را با مراسم عبادي خاص همچون قرائت آياتي از قرآن و انجيل و كتاب مقدس هندوان مي گشود. مهاتما گاندي همچنين اعلام كرد كه از سيره شخص پيامبر اسلام (ص) آموخته كه روزه انسان را به خدا متوكل مي كند و راه را به سوي مكاشفه الهي مي گشايد.

موهنداس كرمچند گاندهي، مشهور به مهاتما گاندي (1948.1869) رهبر بزرگ استقلال هند از يوغ استعمار پير انگليس ،‌از معدود رهبراني بود كه از روشهاي معمول در مبارزات آزاديبخش استفاده نكرد ،‌بلكه با سلاح عشق و ايمان ، و اهرم مبارزه منفي توانست به سلطه بي چون و چراي استعمار در كشورش پايان بخشد.

الف ) مطالعه قرآن يكي از منابع آگاهي بخش به او در مسير مبارزه منفي ، قرآن كريم بود. او مي گفت: من عقيده دارم كه تورات و انجيل و قرآن به اندازه وداها ( كتاب مقدس هندوان ) الهامات الهي دارند و مقدس هستند…[i] و مي افزايد : من همان خدا را كه در كتاب مقدس هندوان مي شناسم ، در قرآن هم مي بينم.[ii] گفتني است ،‌گاندي مطالعه جدي پيرامون اسلام و قرآن را در سالهاي جواني در دوران اقامت خويش در آفريقاي جنوبي (1914.1893) آغاز كرد و اين كار تا اواخر عمر او ،‌بويژه در خلوت زندان هاي مكرري كه داشت ، ادامه داشت ، ادامه يافت . جوديت براون در شرح روزگار اقامت گاندي در آفريقاي جنوبي مي نويسد: « معاشران جديد و مسلمان گاندي به او اصرار كردند اسلام را مطالعه كند . مي دانيم او ترجمه قرآن را خريده و خوانده و در آن زمان كتب ديگري هم درباره اسلام مطالعه كرده است .[iii] ويليام شايرر، خبرنگار مشهور امريكايي كه مدتي با گاندي محشور بوده است،‌ مي نويسد: در جلسات نيايش غروب گاندي…. حضار ،‌دسته جمعي آياتي از كتاب مقدس را زمزمه مي كردند. ادعيه آنها تنها از كتاب مقدس هندو … نبود،‌بلكه قطعاتي از انجيل و آياتي از قرآن نيز قرائت مي شد. او نه تنها خود قرآن را بدقت مطالعه مي كرد،‌ بلكه ديگران را نيز تشويق مي كرد اين كتاب آسماني را نيك بخوانند. شايرر همچنين مي نويسد: من « به گاندي واقعا مديون هستم، زيرا روح و فكر مرا آماده ساخت تا نسبت به زيبايي ، درايت …، بوداييسم و تا حدي در مورد قرآن توجه و درك عميق تري پيدا كنم….»[iv] و بالاخره روزي هم كه گاندي توسط يك هندوي افراطي ترور شد، اموال او به شرح زير صورت برداري شد: يك عينك ، دو جفت كفش چرمي ، يك قاشق چوبي، يك لنگ خونين( كه دور خود مي بست )، دو كاسه چوبي ،‌يك ساعت جيبي ، يك نمكدان و كتب مقدس كليه اديان از جمله ، قرآن كريم).[v]

ب ) اصرار برروزه گاندي

در دوران اقامت در آفريقاي جنوبي ، با دوستان جديدي روبه رو شد كه او را با اسلام آشنا كردند و در مبازره و شكل دادن به زندگي اجتماعي جديدش ، نقش بسيار داشتند. او در زندگينامه اش به روزگاري اشاره مي كند كه مدرسه اي داشت و جوانان و كودكاني از اديان مختلف در آن تحصيل مي كردند. و در ادامه مي نويسد: در ماه رمضان به مسلمانها گفتم حتماً روزه بگيريد.
خودم قصد روزه از صبح تا غروب را داشتم ،‌ ولي مسلمانان و مسيحي ها و هندوان و پارسي ها ( زرتشتي هاي هند) گفتم در اين امر با من همكاري كنند. براي آنها شرح دادم انسان بايد در هر كاري كه فردي به منظور خودداري و تصون از {نگهداري} نفس انجام مي دهد،‌ شركت كند. بسياري از دوستان … از اين پيشنهادم حسن استقبال كردند. جوانان هندو و زرتشتي در هر قسمت ،‌ از مسلمان ها متابعت نمي كردند. زيرا لازم هم نبود. مسلمانان براي صرف افطار تا غروب آفتاب و چند لحظه بعد از آن صبر مي كردند. ولي ديگران كه چنين نمي كردند،‌فرصت داشتند براي دوستان مسلمان غذاهاي خوب تهيه كنند و سفره بچينند… نتيجه اين تجربيات آن شد كه عموم مردم به ارزش روزه گرفتن پي بردند و روحيه جديدي به وجود آمد…[
vi] او به اين حد بسنده نكرد « حتي كار را بدانجا كشاند كه در احترام به ماه رمضان ، اعضاي غير مسلمان را نيز وادار نمود روزانه به خوردن يك وعده غذا ،‌آن هم هنگام افطار در كنار مسلمانان،‌ اكتفا نمايند.[vii] گاندي روزه را به مثابه ابزار مهمي در مبازره منفي مي دانست . سلاح كارساز او ، كه با آن بن بست ها را مي شكست ، روزه بود ( 16 بارروزه در 35 سال ). او روزه را با مراسم عبادي خاص همچون قرائت آياتي از قرآن و انجيل و كتاب مقدس هندوان مي گشود.[viii] مهاتما گاندي همچنين اعلام كرد كه از سيره شخص پيامبر اسلام (ص) آموخته كه روزه انسان را به خدا متوكل مي كند و راه را به سوي مكاشفه الهي مي گشايد.[ix] توضيح : در اين مقاله از كتاب « مهاتما گاندي ، همدلي با اسلام ،‌ همراهي با مسلمين » تاليف حجت الاسلام علي ابوالحسني ( منذر) فراوان بهره برده ايم .


منبع:pajoohe.com

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 22:9  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

قرآن کتاب آسمانی و گفتار الهی است که برای هدایت بشر و رستگاری او بر پیامبر اکرم محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم ) نازل شده است. اما چه کسی می تواند آن را بشناسد و برای مردم معرفی کند؟

در پاسخ می توان گفت: کسی که شاگرد و تربیت یافته مکتب وحی و بزرگ شده در دامن وحی باشد.

چون قرآن می فرماید:

«لا یعلم تاویله الا الله و الراسخون فی العلم»

 

هیچ کس به حقیقت و تاویل قرآن آشنایی ندارد جز خدا و راسخان در علم و اسلام شناسان واقعی (آل عمران/7). اما راسخان در علم چه کسانی هستند؟

می توان گفت: پیامبراکرم (صلی الله علیه و اله و سلم) صاحب وحی و شاگرد ویژه او علی (علیه السلام)  و فرزندان ایشان. این دعا را می توان با کنارهم گذاشتن دو آیه قرآن اثبات کرد. چون قرآن می فرماید:

«لایمسه الا المطهرون» (واقعه/79)

قرآن را جز پاکان کسی نمی تواند مس کند.

اما پاکان چه کسانی هستند؟

 

در جای دیگر قرآن می فرماید:

«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» (احزاب/ 33)

 

پس به حق باید گفت علی (علیه السلام) از آن پاکان و از جمله اسلام شناسان واقعی است.

« ینحدرعنی السیل و لا یرقی الی الطیر»(خطبه 3)

 

علوم و معارف از سرچشمه فیض من مانند سیل سرازیر می شود و هیچ پرواز کننده ای در فضای علم و دانش به اوج رفعت مقام من نمی رسد.

 

در جای دیگر

«این الذین زعموا انهم الراسخون فی العلم دوننا؟ کذبا و بغیا علینا ان رفعنا الله و وضعهم و اعطانا و حرمهم و ادخلنا واخرجهم»(خطبه 144)

«کجایند آنهایی که گمان می کنند غیر از ما راسخان در علم و اسلام شناسان واقعی هستند. ادعای آنها دروغ و ستم برماست. چون خداوند ما را برتری داده و آنها را فرو گذاشته و این مقام راسخون در علم را به ما بخشیده و آنها را از این بی بهره ساخته و ما را در آن وارد و آنها را از آن مقام بیرون کرده است.»

 

پس علی (علیه السلام) است که می تواند قرآن و ویژگی آن را بیان کند، چون در خانه وحی بزرگ شده است. می فرماید:

«نحن شجره النبوه و مهبط الرساله ومختلف الملائکه و ینابیع العلم»(خطبه 108 بند34)

 ما درخت نبوت و فرودگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان و معدن علوم و سرچشمه های حکمت هستیم.

 

جای دیگر:

نحن الشعار و الاصحاب و الخزنه و الابواب لاتؤتی البیوت الا من ابوابها فمن اتاها من غیر ابوابها سمی سارقا(خطبه 153)

 ما جامه زیرین و یاران واقعی و گنجوران دین و درهای دانش هستیم. به خانه ها جز از درهایی که برای آنها قرارداده شده وارد نشوید. چون هرکس از غیر در وارد خانه شود دزد نامیده می شود.

 

 

ویژگیهای قرآن در کلام امام علی (علیه السلام):

1) زیبایی و ژرفایی قرآن:

از ویژگیهایی که می توان باری قرآن بیان کرد، زیبایی لفظ وفصاحت وبلاغت آن ودرعین حال عمیق وژرف بودن مطالب وموضوعات آن است. همانند دریائی زلال وآبی که هرچه غواص به درون آن برود به عمق آن نمی رسد.

 

می فرماید:

«وان القرآن ظاهره انیق وبا طنه عمیق لا تفنی عجائبه ولا تنقضی غرائبه»

همانا قرآن درظاهرشگفت آورونیکو ودرباطن ژرف وبی پایان است وعجائب وغرائب ونکات واسرارآن پایانی ندارد. (خطبه 18)

 

2) درمان روح وروان با قرآن:

انسان دارای دو نوع بیماری است

1- بیماری جسمانی وظاهری

2- بیماری روحی وباطنی.

 

بیماری اول توسط پزشک با داروهای طبیعی وشیمیایی نسخه می گرددکه گاهی انسان به وسیله آن دارو شفا می یابد وگاهی شفا نمی یابد بلکه برمریضی او افزوده می شود.

 

اما بیماری دوم باید توسط یک اسلام شناس واقعی(پیامبراکرم صلی الله علیه واله السلام ) وعلی(عليه السلام وفرزندان او) با استفاده ازآيات قرآن نسخه گردد وبه بشرعرضه شود. خداوند هم درقرآن آن را شفا بيان فرموده است.

« وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمه للمومنين» (اسرا/ 82)

«وازقرآن آنچه شفا ورحمت است برا ي مومنين نازل كرديم».

 

امام علي(عليه السلام) مي فرمايد:

« واستشفوا بنوره فانه شفاء الصدور» (خطبه 109)

به سبب نورقرآن طلب شفا کنید زیرا که قرآن شفای دلهاست.

 

گاهی دل انسان به وسیله گناه کدروچرکین می شود:

«بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون» (مطففین/14)

«اعمال زشت آنها مانند زنگاری برآینه دلهای آنها نشسته است»

 

که این زنگاردل را باید به سبب نورقرآن صیقل داد. اما زنگاردل چیست وبه چه وسیله دل انسان زنگارمی بندد.

 

علی(علیه السلام) می فرماید:

« استشفوه من ادوائکم واستعینوا به علی لاوائکم فان فیه شفاء من اکبرالداءوهوالکفروالنفاق والغی والضلال» (خطبه 175)

ازقرآن برای دردهایتان درخواست شفا کنید وبا آن برمشکلات خود پیروز شوید. بدرستی که قرآن شفا برای بزرگترین درهاست که عبارتند ازکفر، دورویی ، بیراهه روی وگمراهی.

 

پس دل انسان به وسیله کفرودورویی وگناه زنگارمی بندد وبرای صیقل دادن آن باید به نورقرآن تمسک کرد.

 

نسبت به مریضی اول گفتیم که شاید پزشکی برای مریضی دارویی نسخه کند وآن دارو برای اوسودمند نباشد.

 

ولی امام (علیه السلام) می فرماید: قرآن داروی شفابخشی است که هیچگونه زیانی ندارد.

« والشفاء النافع» (خطبه 155)

 

ازاین هم بالاترقرآن دارویی است که اگرمریضی ازآن بنوشد دیگرترس ازمریضی ندارد.

«شفاءلایخشی اسقامه» (خطبه 189)

 

واز این هم بالاترقرآن دارویی است که پس ازآن دردی باقی نمی ماند.

«دواء لیس بعده داء» (خطبه189)

 

یعنی هرکس با داروی قرآن شفا پیدا کند هرگزمریض نخواهد شد وهرکس هم با قرآن شفا پیدانكند ديگر شفا پيدا نخواهد کرد.

 

پس با مطالعه روزانه قرآن زنگارهای غفلت وگناه را ازقلب خود زودوده وبا تفکردرآن بیماریهای روحی خویش را بیابیم وآنها را رفع کنیم.

منبع: نشریه قرآنی زلال وحی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 21:49  توسط سید حسن حسینی نژاد  | 

معرفت و شناخت كامل شخصيت والاي اميرالمؤمنين علي (ع) و جايگاه او در جهان هستي در حد بشر نيست چه رسول اكرم (ص) خطاب به مولا مي فرمايد :

يا علي لا يعرفك الاّّّ الله و انا

اي علي! تو را هيچكس نشناخت جز خدا و من

درابتداي خلقت، معمار آفرينش، زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر اعلام كرد كه آفرينش شما، آفرينش همه چيز، به طفيل محبت پنج نور مقدس است.

يا ملائكتي و سكان سماواتي اعلموا اني ما خلقت سماء مبنيه و لا ارضا محديه و لا قمرا منيرا و لا شمسا مضيئه

و لا فلكا يدور و لا بحرا يجري و لا فلكا يسري الا في محبه هؤلاء الخمسه.

 آفرينش بر محبت اينان رقم خورد و عرصه هستي به حب ولايت آنان از عدم شكل گرفت. اگر علي (ع) نبود، آفرينش به تكوينش نمي ارزيد . نوروجود علي (ع) ، مصباح پايگاه آفرينش شد وهستي اول با وجود او شكل گرفت. هدفنامه وجود را نيز به وجود او پيوند زدند.

لو لا كلما خلقت الا فلاك و لو لا علي لما خلقتك...

در زيارتنامه مولي در روز غدير علي (ع) را ندا مي دهيم :

السلامٌَُُُ عليكُُ ايها النبأ العظيم، الذي هم فيه مختلفون

سلام برتو اي خبر بزرگ عالم! خبر بزرگ هستي. پس علي (ع) راز بزرگ خلقت است! اما در او اختلاف كردند. اين بود كه اول مظلوم عالم هم علي″ نام گرفت.

روزي پيامبر اكرم (ص) در جمع صحابه بودند و جبرئيل، ملك مقرب الهي هم به شكل انساني در آن جمع حاضر بود. پيامبر به جبرائيل رو كردند و با اشاره به اميرالمؤمنين علي (ع) فرمودند: آيا او را مي شناسي؟ عرض كرد: چگونه او را نشناسم كه او در عرش مرا معلم بود و شيوه عبوديت الهي را به من تعليم فرمود. تو به آدم وقتي كه از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد، با ذكر نام علي (ع) و اهل بيت او به درگاه الهي پذيرفته شد. نوح نام او را بر كشتي خويش حك كردو لنگرگاه كشتي اش را مسجد كوفه قرار داد. خداوند در شب معراج با حبيب خويش با صوت علي (ع) سخن گفت. قرآن كريم، علي (ع) را به منزله نقش پيامبر دانست.

فقل تعالوا ندع ابناء نا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و انفسنا و انفسكم (آل عمران 61)

پيامبر فرمودند: من و علي از يك درختيم (انا و علي من ش جره واحده) و باز فرموده:   (انت مني بمنزله هارون من موسي) و نيز: (انا مدينه العلم و علي بابها) همانا من شهر علمم و علي در آن است. و خطاب به مولي فرمود: (انت اخي و وصيي و وارثي) تو برادر من و وصي و وارث مني. در فرازي از دعاي ندبه  پيامبر خطاب به علي مي فرمايد (لو لا انت يا علي لم يعرف المؤمنون بعدي) اي علي اگر تو نبودي مردم پس از من مؤمنان را نمي شناختند.

در زيارت مطلقه مي خوانيم ((السالم علي ميزان الاعمال)) علي ميزان و معيار اعمال است. امام صادق (ع) در زيارت جدش عرضه مي دارد درود بر تقسيم كننده بهشت و جهنم، درود بر نعمت الهي بر نيكان :

((السلام علي قسيم الجنه و النار السلام علي نعمه الله علي الابرار))

محبت علي عامل رسيدن به كمال

در دواير مختلف هستي،‌هر شعاعي به دور محوري مي چرخد و هر پديده اي حول قطب وجودي كه وابسته به اوست، دور مي زند. امام معصوم محور هستي، قطب عالم وجود، تكيه گاه آفرينش، واسطه فيض الهي به جهان هستي و نگهدارنده كائنات باذن الله است. در اين راستا، محبت و ولايت علي (ع) مربي همه موجودات، هدايتگر آنان به سوي كمال و سبب دوام و قوام تمامي پديده ها از جمال تا انسان است. پيامبر خدا (ص) در اين رابطه بيان زيبايي مي فرمايد:

                                    حبًٌ عليٍٍٍّ حسنه لا تضرمعها سيئهًٌ      (بحار ج 9 ص 401)

محبت علي (ع) حسنه اي است كه با وجود آن هيچ گناهي به انسان صدمه نمي رساند.

بر اين معنا اگر محبت علي (ع) كه نمونه كامل انسانيت و طاعت و  عبوديت و اخلاق است از روي صدق و راستي باشد، مانع ارتكاب گناه مي گردد. مانند واكسني كه مصونيت ايجاد مي كند و نمي گذارد بيماري در شخص ″واكسينه شده″ راه يابد. محبت پيشوايي مانند علي (ع) كه نمونه تقوا و پرهيزكاري است آدمي راشيفته رفتار علي (ع) مي كند. فكر گناه را از سر او بدر مي برد، البته به شرطي كه محبتش صادقانه باشد . كسي كه علي (ع) را بشناسد، تقواي او را بشناسد، سوزوگداز عارفانه او را، ناله هاي نيمه شبهايش را و ساده زيستي و كار و تلاش همه جانبه اش را بداند، محال است به خلاف فرمان او كه هميشه امر به تقوي و درستي مي كرد عمل كند. يعني هر محبي به خواسته محبوبش احترام مي گذارد و فرمان او را گرامي مي دارد. فرمانبرداري از محبوب لازمه محبت صادق است.

 پس محب واقعي علي ، واله و حيران علي و عاشق و جانباز علي، رهرو راستين علي است.

 

منبع : سایت امام علی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 7:10  توسط سید حسن حسینی نژاد  |